این روزها حسوحالِ هیچکاری را ندارم، روحم خسته شدهاست از این همه فکرِ ناتمام و روزهایی که یکی پس از دیگری میآیند و چیزی جز تکرار با خودشان ندارند. گاهی دلم میخواهد از همهچیز فاصله بگیرم، گوشهای بنشینم و برای مدتی هیچ نقشی نداشته باشم، نه قوی باشم، نه خوشحال، نه حتی مجبور به توضیح دادنِ حالِ خودم. فقط کمی سکوت میخواهم، سکوتی که در آن کسی از من چیزی نخواهد و من هم از خودم انتظارِ زیادی نداشته باشم. شاید این خستگی هم روزی آرام بگیرد، مثل آبی که بعد از آشفتگی، کمکم زلال میشود.
حسهایی هستند که نام ندارند، نگران نیستی، آرام هم نیستی، غریب نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی، نه دلت میخواد بمانی، نه آروزی رفتن داری. دلت میخواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی.
لحظهای خوشحال و امیدوار بود، لحظهای دیگر ناامید و غمگین،
قصههایی در ناخودآگاهش در حال آغاز و پایان بود، بیآنکه بداند.
میشنوی؟ صدای مرا که صدایت میزند؟ صدای خستهام به گوشت میرسد؟ آدمیزادی آشفتهام که هیچکس صدایش را نمیشنود، ولیکن این را یقین دارم که تو میشنوی، تو میشنوی و به یادم خواهی بود. همواره به تو فکر میکنم و در هر لحظهای تو را صدا میکنم و امید دارم که خواهی شنید. اگر روزی زبانم از گفتن بازماند، اگر آنقدر در خودم فرو رفتم که دیگر نتوانستم چیزی را به زبان بیاورم، باز هم مرا از سکوتم بخوان، مگر نه اینکه تو از هرچه در دل میگذرد، پیش از آنکه به کلام بیاید، آگاهی؟ من چیز زیادی نمیخواهم، فقط گاهی دستی از جنسِ آرامش بر این آشفتگی بکش و بگذار بفهمم این همه راه را بیدلیل نیامدهام. اگر قرار نیست راه را برایم کوتاه کنی، دستکم چراغی در گوشهای از آن روشن بگذار تا بدانم هنوز جایی برای رفتن هست. من باز هم تو را صدا خواهم زد، شاید نه با صدای بلند، شاید فقط در خلوتِ قلبم، همانجایی که هیچکس جز تو راهی به آن ندارد. اگر پاسخت دیر رسید، باز منتظر میمانم، چرا که دلِ آدمی گاهی پیش از آنکه پاسخی بشنود، با یقینِ شنیده شدن آرام میگیرد.