﹙یک روز خود را خواهم بخشید﹐از آسیبی که به خویش روا داشته ام﹐و از آسیبی که اجازه دادم دیگران بـر من روا دارند﹐و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید که هرگز ترکِ خود نکنم﹚
به بـهار میمانـی که چون میآیـد
درختِ خشکـیده شکوفـه میکنـد
« بعد از غيبتى مىآيند ، احساساتمان را دَرهم مىريزند و سپس مىروند. »
و تو عزیزِ من ، هنگامی که بهجای ریشهی یک فرد ، عاشقِ برگ و شکوفههایش میشوی ، در پاییز چه خواهی کرد ؟
« جریحهای که بعد از رفتناو بر قلبم نشستهاست گاه و بیگاه تکرار میشود و منرا به مرز آشفتگی میکشاند . روزهایی که دل سپردهبودیم و فارغ از تلاطمهای دنیا به یکدیگر عشق میورزیدیم . در آغوشت هزار تمنا میکردم تا برای عاشقترین عاشقت غزل بخوانی چرا که غزلشنیدن از دهان معشوق ، چنانکه دارو منهوک را ، مرهمدهنده بود . و حالا ، اینها به خاطراتتلخی تبدیل شدهاند که امکان فراموشکردنشان وجود ندارد . به این فکر نکنید که زمان توانایی التیامبخشیدن به زخمها را دارد ، حقیقت میتواند اندکی دردناکتر باشد ، چرا که هیچچیز و هیچکس نمیتواند حفرهی خالیشده در قلبم را پر کند ، و یادِ او تا زمان هلاکشدنم بخشی از وجودِ من خواهد ماند . »