به جمجمهی من خوش آمدید.
یك کامیون دارد از روی استخوانهای گردن و سرم رد میشود. فقراتم میشکند و مغزم میپاشد بیرون و پخش میشود. هزارتا چراغقوه توی چشمهایم میدرخشند. دنیا کج و معوج میشود.
بالا میآورم. غش میکنم.
مدام این اتفاق میافتد. روزهای عادیام اینشکلی است.