نمیدونم چرا اون موضوع مزخرف تموم نمیشه
ولی میدونم هر دفعه نفس من از قبل کمتر میشه
دیگه نمیتونم
اخر میمیرم و اون موضوع مزخرف تموم نمیشه
گفت پاشو ببرمت یه جا که عاشقشی
گفتم کجا گفت پاشو تو حالا
رفتم و دیدیم که دم کتاب فروشی پیادم کرد گفت برو چند تا که حالت رو خوب میکنه بخر
ممنون که حواست بود
ولی ادم بعضی وقتا میره کتاب فروشی که شاد شه اما بخاطر بقیه کتاباش که مجبور بوده خداحافظی کنه باهاشون غمگین و با غصه بر میگرده