امروز سالگرد پدربزرگم بود
خونه مادر بزرگم شلوغ شلوغ شلوغ بود کلی آدم
و من تا رسیدم کسی انقد نبود به همونا سلام کردم رفتم تو اتاق تا وقتی که بخوان سفره بندازن کاری نداشتم انجام بدم که
تا وقتی که داداشم رفت بیرون فوتبال بازی کنه و منم تصمیم گرفتم از پنجره نگاه کنم چون فوتبال رو دوست دارم
چون که بقیه نگن دخترش میره بیرون معلوم نیس چی کار میکنه
بعضی ها یجوری بزرگ شدن که واقعا به معنای واقعی کلمه از دیدنشون پش.مام میریزه
که چرا انقدر زود بزرگ شدن و منم انقد کوچولو