به قول آقای چاووشی:
هی سر به راه تر، هی سر به زیر تر
هی گوشه گیر تر، هر لحظه خسته تر
هر لحظه تلخ تر، هر لحظه پیر تر ...
و درد به استخوانِمان رسیده اما هنوز خودمان را نباختهایم و روزگار را زندگی میکنیم. و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوشیهایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم درد میگیرد.
- فرگل مشتاقی.
میدونی، امروز خیلی فکر کردم، دیروزم خیلی فکر کردم، من هرروز دارم فکر میکنم به اینکه چیکار کردم که این شده نتیجش؟ من تا یادم میاد به کسی بدی نکردم، همیشه سعی کردم آدمارو راضی نگه دارم ولی چرا اینجوری شد؟ چرا یهو همه باهام قهر کردن؟ همه بهم پشت کردن؟ حتی خود خدا هم حواسش بهم نبود؟ اون لحظه که داشتم میمردم و صداش میزدم ولی نجاتم نداد...با درد و التماس صداش کردم ولی جوابمو نداد...من چه کاری تو زندگیم کردم که حقم اینه؟
قبلا میترسیدم آدمها رو از دست بدم، ولی حالا اونا تلاش میکنن تا منو از دست ندن.
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب انگار آسون تر از چیزی که فکرمیکردم بوده برات.
اگه شما جزو اون کسانی هستین که وقتی توی رابطهت خسته شدی ولی چون دلت نمیخواد آدم بَده باشی و دل طرفت رو بشکنی، به پارتنرت نمیگی که دیگه دوسش نداری و رابطه رو تو ذهن خودت تموم شده میبینی و به جاش شروع میکنی به سردی، بد اخلاقی و بی محبتی تا اون خودش خسته بشه و بره، خیلی بی وجدانی، اون روزایی که سردی و محل ندادن ها باعث میشه اون پارتنرِ بی خبر ده بار خودش رو زیر سوال ببره که من چی کار کردم؟و سعی کنه که درستش کنه و وقت و احساس و انرژیش رو صرف رابطهای بکنه که در واقع تموم شده، خیلی خیلی بدتر از یه صحبت عاقلانه است که ممکنه دردناک باشه اما قابل تحمل تره!