🔰ایبنا مرور کرد؛
بازخوانی دیدگاه رهبر شهید به کتاب و کتابخوانی
🔸رهبر شهید، در طول ۳۷ سال زعامت و رهبری جمهوری اسلامی ایران، با نگاهی عمیق، همواره نسبت به اهمیت و جایگاه کتاب و کتابخوانی تاکید داشتند.
🔸مروری بر اقدامات رهبر شهید انقلاب اسلامی در ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی: «من اگر بدانم هر روز یک ساعت باید حرف بزنم و نتیجهاش این باشد که مردم کتابخوان بشوند، حاضرم روزی یک ساعت و نیم حرف بزنم! اگر اینطوری بشود قضیه را حل کرد، حرفی نیست بله، ما باید عرضمان را به مردم بکنیم و بنده هم عرض میکنم، منتهی چیزهایی است که با گفتن تنها تمام نمیشود.»
🔸مرور بخشی از پیام رهبر انقلاب بهمناسبت نخستین هفته کتاب جمهوری اسلامی ایران، در سال ۱۳۷۲ میتواند تلنگر مناسبی باشد: «برای یک ملت، خسارتی بزرگ است که افراد آن، با کتاب سروکاری نداشته باشند و برای یک فرد، توفیق عظیمی است که با کتاب، مأنوس و همواره در حال بهرهگیری از آن یعنی آموختن چیزهای تازه باشد. با این دیدگاه، بهروشنی میتوان ارزش و مفهوم رمزی عمیق این حقیقت تاریخی را دریافت که اوّلین خطاب خداوند متعال به پیامبر گرامی اسلام این است که بخوان! و در اولین سورهای که بر آن فرستاده عظیمالشأن خداوند فرودآمده، نام قلم به تجلیل یاد شده است.»
جزئیات گزارش در لینک زیر
👇
ibna.ir/x6G6K
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تحلیل بسیار دقیق و درست این مستند ساز رو ببینید
🚨 انتشار حداکثری
@lorestanpl
هدایت شده از نهاد کتابخانه های عمومی کشور
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پویش_حجله_شهید
🇮🇷 پویش برپایی حجله های شهادت در مقابل درب منازل ، مجتمع ها ، مساجد ، کتابخانه ها ، حسینیه ها ، و کوچه ها و میادین ...
🏴 شهرها را با جلوه های از شهادت و ایستادگی و حماسه آراسته کنیم .🇮🇷
◾استفاده از حجله های سنتی ( ولو با یک میز یا چهارپایه ساده ) با تصاویر رهبر شهید و شهدای مقاومت شهر و دیارتان ، استفاده از چفیه ، پرچم ایران ، و کتیبه های منقش به جملات رهبر ...
و در صورت امکان استفاده از نورهای سبز و قرمز برای جلوه های بصری شبانه ...
📣 روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی لرستان از همه ی شما اعضای محترم کتابخانه ها و همهی مردم دعوت میکند که در این پویش شرکت کنید و تصاویر خود را در پیام رسان های زیر برای ما ارسال کنید تا در بسترهای مجازی منتشر شوند.
👇👇
آیدی ایتا
@Didareashena
آیدی بله
@sadat_karimi
🇮🇷ما چهره شهر را عوض میکنیم✌️
🇮🇷همگی پای کار وطن✌️
روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی لرستان
🔊 @lorestanpl
هدایت شده از نهاد کتابخانه های عمومی کشور
پیام تسلیت رئیس کتابخانه ملی روسیه به مناسبت شهادت رهبر معظم انقلاب: از تجاوز خائنانه و شنیع آمریکا و اسراییل به ایران شوکه شدیم
🔻لطفاً تسلیت صمیمانه و عمیق مرا به مناسبت درگذشت غمانگیز رهبر معنوی ایران، آیتالله علی خامنهای، و همچنین مدافعان و غیرنظامیان بیشمار کشورتان بپذیرید.
🔻ما از خبر تجاوز بیدلیل و شنیع ایالات متحده و اسرائیل که جان بیگناهان را گرفته است، عمیقاً شوکه شدهایم. فاجعه هولناک میناب، جایی که بمباران خائنانه یک مدرسه ابتدایی منجر به کشته شدن تعداد زیادی کودک شد، درد و خشم به حق را برمیانگیزد. چنین جنایاتی علیه بشریت غیرقابل دفاع است و برای همیشه به عنوان صفحهای تاریک در تاریخ باقی خواهد ماند.
🔻 در این دوران غم و اندوه، ما همبستگی خود را با کارکنان بنیاد و تمام مردم ایران ابراز میکنیم. ما اطمینان داریم که شجاعت، وحدت و اراده تزلزلناپذیر شما به ایران کمک خواهد کرد تا در برابر تجاوز مقاومت کند و با افتخار بر این آزمایشهای دشوار غلبه کند.
🌐 iranpl.ir
🔊 @iranpl
🌙به مناسبت نیمه رمضان و دیدار رهبر با شعرا
خاطره نگاری دبیر محفل ادبی کتابخانه های عمومی لرستان در دیدار با رهبر شهید
🔰محمدتقی عزیزیان شاعر لرستانی به درخواست روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی لرستان از خاطره اش در دیدار شاعران با رهبر شهید می نویسد؛
طبق سنت هرساله همزمان با شب ولادت حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام، جمعی از اهالی فرهنگ، شعر و ادب فارسی به دیدار رهبر معظم انقلاب اسلامی رفتند.
«عصر شده بود. زمان به کندی میگذشت. حیاط حوزه هنری را چند بار قدم زده بودم؛ طوری که طول و عرضش را میدانستم که چند دقیقه طول میکشد که از مسجد گوشۀ راست، به ورودی سمت چپ برویم. دوستان یکی یکی از راه میرسیدند.
سعید بیابانکی، اباصلت رضوان، علیرضا قزوه، علی داوودی، مهران فلاح و بقیه شعرای جوان و میانسال و پیشکسوت، در آن میان شاعری با لباس محلی ترکمنی آمده بود که از همه بیشتر به چشم میآمد.
هوا دم کرده بود و نفسم داشت میگرفت، سلانه سلانه به طرف مسجد رفتم که دقایقی در سایه بنشینم بچههای صدا و سیما آمده بودند برای مصاحبه با شعرا، از من خواستند چند بیت و چند کلامی خدمتشان باشم.
نشستم روی صندلی و چند بیتی به زبان محلی برایشان خواندم. چند جمله هم راجع به تأثیر دیدار در جریان شعری کشور گفتم. چشمم به عقربهها بود و گاهی آجرهای دیوار را میشمردم، که صدا زدند:
-اتوبوسها دم در منتظرند.
نفس راحتی کشیدم. به طرف در راه افتادم که به اتوبوسها برسم. قاسم رفیعا را دیدم و اسماعیل امینی، وحید طلعت و سیدوحید سمنانی و علیرضا کرمی که آخری، از بچههای همشهریام بود. همکلام شدیم.
بچهها یکی یکی از پلههای دم در بالا میرفتند. من هم بالا رفتم. برگشت و لبخندی زد؛ هماتاقی بودیم در هتل با اباصلت از اهالی بجنورد، قول گرفت از من که مشهد رفتم، حتما به خانهاش بروم و با هم شعر بخوانیم. تا اسم مشهد آمد، اشک در چشمهایم حلقه زد و بارگاه حضرت را به خاطر آوردم و دلم یاد کبوترهای دور گنبدش افتاد و بیتی از خودم را زمزمه کردم:
«دستم به ارتفاع هتلها نمیرسد
مولا! منم، مسافر تنهای پاپتی»
اتوبوس تقریباً بیدردسر به نقطۀ پایانی رسید؛ پایانی که شروع لحظهای بزرگ بود.
شانه به شانه میرفتیم به طرف ورودی دوم. میلادعرفانپور را دیدم و علیمحمد مودب، مبین اردستانی هم به طرفمان آمد. محمدامین جعفری هم آمده بود.
باز هم نگاهم به ساعت بود و منتظر بودم هرچه ساعت به اذان نزدیکتر میشد، بیشتر دلم میلرزید و به یاد شعر اخوان میافتادم:
لحظۀ دیدار نزدیک است.
شعرا آمده بودند. یوسفعلی میرشکاک هم با ریشهای بلند و سفید و هیبتی خاص از راه رسید. از آذریها هم ولیالله کلامی و چند شاعر جوان آمده بود.
کارهای بازرسی انجام شد و وارد حیاط اصلی شدم.نشستم داخل محوطۀ بین درختها که فرشش کرده بودند برای اقامۀ نماز. منتظر امام جماعت بودیم. امام جماعت امام مسلمین بود. حال خوبی پیدا کردم.
در صف سوم، کنار محمدمهدی سیار نشستم. که یکدفعه جمعیت از جا کنده شد و نگاهها به سمت راست جایگاه متمایل شد، من هم بلند شدم، حضرت آقا را دیدم که با آن هیبت گیرا و چهرۀ نورانیاش از راه میآمد. دوست داشتم مسیر طولانیتر بود و طنین راه رفتنش را با گوش جان میشنیدیم و میدیدم. نرسیده به جایگاه، ولیالله کلامی، به پیشواز رفت و آثارش را تقدیم حضرت کرد.
من که دل توی دلم نبود و داشتم بال بال میزدم تا نوبتم شود. آقا آرام نشست روی صندلی. من هم با کتابهای «چهلچراغ» و «گلها همه داوودیاند» به نزدیک ایشان رفتم. یک نفر مانده بود که نوبتم شود، آقا لبخند زدند که لذتش را با تمام وجود حس کردم و از کنار نفر جلویی دستشان را آوردند و روی دستم گذاشتند، با اشتیاق دست آقا را گرفتم و بوسیدمش. نوبتم شد. زبان در دهانم قفل شده بود؛ به زحمت سلام کردم. لبخندزنان جواب دادند. کتاب چهلچراغ را تقدیم کردم و گفتم:
این یک گزیده رباعی و وصایای شهداست که به مناسبت 40 سالگی انقلاب با انتشارات خصوص خودم کار کردهام.
فرمودند: خیلی خوبه.
یکی از رباعیات کتاب را که شعر خودم بود، به آقا نشان دادم، فرمودند: بدهید تا بخوانمش
با صدای زیبا و آرام، زمزمهاش کردند:
«تابوت دل مرا زمین نگذارید
یا بر سر دست آن و این نگذارید
باران زد و جای اسم من نقطه گذاشت
هی واژه به جای نقطه چین نگذارید»
لبخند زدند و کتاب بعدی را خواستند. کتاب «گلها همه داوودیاند» را که نشر سوره مهر منتشر کرده بود، تقدیم کردم، *خودشان لای کتاب را باز کردند. یک غزل آمد و فرمودند که خودم یکی، دو بیتش را بخوانم. من هم شروع کردم:
«چون خلیلی که سر بت، تبرش جا مانده است
رفته ماه رمضان و اثرش جا مانده است»
*آقا فرمودند: خیلی خوب، شعرای خوبی شدید الحمدلله!
روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی لرستان
@lorestanpl