وسط این آشوب، ما با «آیریس وینو» آشنا میشیم؛ دختری که زندگیاش آرومآروم زیر فشار جنگ درحال فروپاشیه.
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
برادرش، فارست، برای جنگ رفته. با این باور که میتونه دنیا رو نجات بده… ولی ماهها میگذره و هیچ خبری ازش نمیشه. نه نامهای، نه پیامی، نه حتی نشونهای که ثابت کنه هنوز زندهست❤️🩹
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
آیریس مجبور میشه دانشگاه رو رها کنه تا خرج خودش و مادرش رو بده. و درست وسط این شرایط، توی یکی از مهمترین روزنامههای شهر، «اوث گزت»، کار پیدا میکنه🖋✨
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
جایی پر از بوی کاغذ، صدای ماشینتحریر، فنجونهای قهوهی سرد شده، و آدمایی که با کلمهها زندگی میکنن.
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
اما اوث گزت فقط یه روزنامه نیست… یه میدان جنگ دیگهست.
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
چون آیریس میخواد ستوننویس بشه، و تنها کسی که بین اون و آرزوش قرار گرفته، «رومن کیت»ـه🙂🖤
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
پسر مرموز، باهوش و مغروری که همیشه انگار یه قدم جلوتره. کسی که نوشتههاش بینقصن، اعصاب آیریس رو خرد میکنه، و درعین حال… یه جور عجیبی قابل چشمپوشی نیست.
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
هرروز بینشون رقابت وجود داره. رقابت برای بهتر نوشتن، برای دیده شدن، برای اثبات خودشون.
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
ولی شبها… وقتی همهچی ساکت میشه، آیریس فقط به فارست فکر میکنه.
برای برادرش نامه مینویسه. نامههایی پر از دلتنگی، ترس، خشم، و چیزهایی که نمیتونه به هیچکس دیگه بگه.
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
و اون نامهها رو زیر کمد قدیمی اتاقش میذاره…
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
«رقبای الهی» فقط یه فانتزی رومنس نیست. داستانیه دربارهی امید وسط ویرانی، دربارهی عشق وسط جنگ، و دربارهی آدمایی که با وجود ترس، بازم انتخاب میکنن احساس کنن.🍂
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
من فقط میخوام بدونم این دوتا چرا اینقدر خوشگلن😭🖤
لبه های نقره ای / بنفش شاین دار✨🫧
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.