_خوندن *شوالیه و شاپرک* 🦋⚔️ مثل قدم زدن توی یه جنگل تاریک و مِه گرفتهست..._
قراره بریم به سرزمینی که پر از جادو و پیشگوییه 🔮 و با یک گروه عجیب و غریب همراه بشیم تا پرده از یه راز بزرگ برداریم. 🤫
رازی که تمام باورها و جهان دنیای کتابمون رو بههم میزنه... 🫣
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
🔮 جادو توی این کتاب مثل کتابهای فانتزی دیگه نیست که شخصیتهای داستان قدرت ذاتی داشته باشن یا طلسم اجرا کنن.
جادوی این کتاب از *پیشگویی* میآد. شخصیت اصلی داستان ما همراه پنج دختر دیگه وظیفه دارن که ۱۰ سال در کلیسا پیشگویی کنن.
✨️ درواقع این پیشگوها واسطهای هستن که نشانههای خدایان رو تفسیر میکنن و از روی این نشانهها آینده رو پیشگویی میکنن.
🪙 توی کتاب یهسری اشیای جادویی هم داریم که باید همراه سیبل کشفش کنید... 🤫
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
یه کم از قشنگیهای ظاهر و باطن کتاب ببینید 🫴🥹
واسه خودش یه اثر هنریه!
#ویدیو_کتاب
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
اسم من سیبل دلینگ بود، الان شمارۀ ششم... یکی از دختران یتیمی که سالها اسیر دیوارهای سرد کلیسای آیزلینگ بود. همهچیز قرار بود با ورود پادشاه جوان تغییر کنه، اما کی فکرش رو میکرد سرنوشت من به برخوردی ساده اما فراموشنشدنی با یک شوالیه گره بخوره؟⚔️
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
داشتم از مریضی میکردم که اون زن نجاتم داد.
زنی که من را در آغوش گرفته بود، چشمبند به صورتش زده بود. بالای سرم خم شد و گفت سیبل دلینگ دیگر مرده. ازم پرسید حاضرم ۱۰ سال از عمرم رو در ازای عشق و محبتش بدهم و در کلیسا خدمت کنم؟
_چه پاسخی به جز بله میتونستم بدم؟_
همین که قبول کردم *من رو توی چشمهی مثدس غرق کرد،* به حال مرگ افتادم و وقتی بیدار شدم انگار من هم مقدس و جادویی شدم.
*انگار دوباره متولد شدم.*
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
راهبه همیشه مراقب ما بود و میگفت بیرون از کلیسا در امان نیستم چون مردم ترائوم همیشه دنبال چیزهای مقدس هستن، اون مراقب من و پنجتا دختر دیگه بود.
از اون روز اسم من شد "شماره ۶"
*اما به خودم قول دادم فراموش نکنم که روزی انسان عادی بودم.* وقتی خدمتم به پایان برسد دوباره خودم را با نام سیبل دلینگ صدا میکنم.
ما پیشگو بودیم، مقدس بودیم. دختران مقدس کلیسای آیزلینگ. پیام آوران خدایان. هر بار در آب چشمه غرق میشویم نشانههای خدایان را تفسیر و پیشگویی میکنیم. ✨️🗽
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
دوران خدمت ما ۶ پیشگو کمکم داشت تموم میشد، اما قرعه بهنام من افتاد و قرار شد یکی از بزرگترین پیشگوییهام رو انجام بدم:
*باید برای پادشاه جدید و جوان ترائوم پیشگویی کنم.* این پادشاه چه نشانههایی از طرف خدایان دریافت میکند؟ دوران حکومتش خوش و خرم خواهد بود یا پر از تاریکی و شوم؟🔮👑
کاروان شاه وارد شد. زرهها برق میزد، پرچمها در باد میرقصید، اما چشم من فقط دنبال او بود: شوالیهای با چشمهایی تیره و حلقههای طلای در گوشش. برخلاف بقیه، نه تعظیم کرد نه التماس، فقط نگاهی عمیق و بعد، لبخندی پر از راز...🫠❗️
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.
همه شوالیهها دنبال توجه ما بودند، اما اون پسر بیاهمیت به حرفها و نمایشها فقط نگاه میکرد... همین که مراسم شروع شد اون ما رو ترک کرد و رفت، بیحرمتی به کلیسا؟ یعنی چی شده بود؟ کیه که نخواد یه پیشگویی رو ببینه؟!
اما شب همهچیز عجیبتر شد...
توی راهروهای تاریک قدم میزدم که یه صدای پچپچ شنیدم 🤫 شاه جوان و شوالیهش داشتند کاری میکردند، بوی عجیبی میومد:
*بوی آب چشمهی مقدس و ممنوعه...* 💧⛔️
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪.