مادرم مجرمی بود که توسط امپراطور افلاک به جرم دزدیدن اکسیر جاودانگی از پدرم مدتها در حال گذراندن مجازاتش در ماه بود
مردم بهش میگفتن الهه ماه🌜
اما کسی نمیدونستم که الهه ماه وارثی از خودش و پدرم تو عمارتی که توش زندانی شده پنهان کرده🌑
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
یه روز ملکه سرزمین افلاک متوجه وجود من کنار مادرم شد و به سربازان دستور داد تا به عمارت مان حمله کنند و منو گروگان بگیرند
چون من فرزند یه خائن بودم و وارث جادو و جاودانگی پدرم🏮
اما قبل از رسیدنشون مادرم من رو به خدمتکارش سپرد که هر چه سریع تر ماه رو ترک کنیم و در سرزمین افلاک پنهان شیم تا دست سرباز ها بهمون نرسه
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
ولی بدشانسی اوردیم و راهم از خدمتکار مورد اعتماد مادرم جدا شد
تنها و سرگردان شده بودم تو سرزمینی که تا حالا پام رو روش نزاشته بودم
میترسیدم اما در عین حال میخواستم از ملکه انتقام بگیرم
میدونستم که تا الان مادرم رو قل و زنجیر کرده
میخواستم هر کاری کنم تا نفرین ملکه باطل شه و مادرم آزاد بشه⛓
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
به قصر رفتم تا بتونم به عنوان ندیمه به ملکه نزدیک بشم...
تا اینکه فهمیدم ندیمه ولیعهد لیوای شدم
روز ها میگذشت و من خیلی به شاهزاده نزدیک شده بودم...
باهم آموزش میدیدیم
باهم غذا میخوردیم
باهم تمرین میکردیم
تو این زمان خیلی چیز ها ازش یاد گرفتم...
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
تونستم تبدیل به بهترین مبارز یگان فرمانده ونژی بشم
ملکه خبر نداشت که دختر بزرگترین دشمنش داره کنار پسرش تو قصر رشد میکنه و جایگاه خودشو محکم میکنه تا یه روز زهرشو خالی🩸
اما در تک تک این لحظات هر چه قدر هم که زمان میگذشت یا حتی وقتی احساسات من و ولیعهد به چیزی فراتر از یه دوستی ساده پیش میرفت هیچوقت مادرم رو فراموش نکردم و همیشه به این فکر میکردم که چطور میتونم با ملکه بجنگم و طلسمشو بشکنم
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
اگه لیوای بفهمه که من کی هستم به چشم یه خائن بهم نگاه میکنه؟شاید با دستای خودش بخواد که منو نابود کنه⚔
روزگار هیچوقت آرام نبود دنیا هر لحظه در حال تغییرات بود تا وقتی که به من حق انتخاب داد
دنیا شرطی به قیمت جون خودم و مادرم گذاشته که از پس آن برآمدن برایم غیر ممکن بود
اما من نمیخواهم بشینم و دست روی دست بگذارم و احساسی عمل کنم تا روز اعدام مادرم را با چشمانم نظاره کنم...
نمیزارم این اتفاق بیفتد ...
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
مجموعه دختر مهتاب داستان فانتزی با الهام از اساطیر شرقی یه تجربه خاص و جدیده برای هر خواننده ای🪄💚
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
#معرفی_کتاب
#تاج_نفرین_شده
رز و رن حالا ملکهن… اما تاجی که روی سرشونه بیشتر شبیه یه نفرینه تا یه افتخار.
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
قصر پر از دروغه، اعتماد کمیابه و گذشتهای که سعی کردن پنهانش کنن، یکییکی خودش رو نشون میده.
رن هنوز دست از هدفش نکشیده و بازی قدرت تازه جدیتر شده
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
این بار دیگه بحث فقط انتقام نیست؛
بحث اینه که چه کسی لایق تاجه… و چه کسی بهای اون رو میپردازه
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
تو تاج نفرینشده معلوم میشه که سرنوشت دو خواهر به هم گره خورده.
ادامهی نفرت… یا شکستن یک نفرین هزارساله؟
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪