و حالا قراره با یه ترجمهی خوب و یه نشر معتبر، دوباره وارد یکی از دنیاهای قشنگ مت هیگ بشیم... دنیایی که بعید میدونم دست خالی ازش برگردیم. 🤍🌙
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
یه چیزی هم بگم؟ 😭🤍
اولین چیزی که چشممو گرفت، رنگ جلد و لبه های کتاب بود...
یه سبز اقیانوسی آروم و فوقالعاده قشنگ که تا حالا بین جلد سختهامون همچین رنگی نداشتیم. 🌊💚
واقعاً از اون کتاباست که قبل از اینکه بازش کنی، دلت میخواد چند دقیقه فقط نگاش کنی. 🥹📚
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
این شماااا... و اینم مهمون امروزمون!🥹🤌
🚆 قطار نیمهشب 🌌✨
یکی دیگه از داستانهای قشنگ مت هیگ داستانی که قراره آرومآروم دستمون رو بگیره و با خودش به سفری بین گذشته، انتخابهامون و «ای کاش...»هایی که گاهی توی ذهنمون تکرار میشن، ببره. 🤍
حالا... آمادهاین با هم سوار این قطار بشیم و ببینیم چه قصهای منتظر ماست؟🫂✨
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
اول بذارین با ویلبر آشنا بشیم... 🥹🤍
از بیرون که نگاهش کنی، انگار همهچیز داره... پول، موفقیت، یه خونهی بزرگ و زندگیای که خیلیها آرزوشو دارن.
ولی مگه خوشبختی فقط به ایناست؟...
خود ویلبر یه جمله داره که حسابی به دلم نشست: «یه خونهی بزرگ چه فایدهای داره، وقتی توش خالی باشه؟»
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
ویلبر یه روزی عاشق دختری به اسم «مگی» بود...
و یه کتابفروشی داشت، همون چیزی که فکر کنم آرزوی خیلی از ما کتاببازهاست.😭📚
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
بالاخره ویلبر و مگی به هم رسیدن... 🤍
روزهایی که فکر میکردن قراره قشنگترین فصل زندگیشون باشه، کنار هم توی ونیز شروع کردن... 🇮🇹✨
همهچیز شبیه یه رؤیا بود...
تا اینکه یه تصمیم... همهچیز رو تغییر داد.
و از همونجا، داستان واقعی «قطار نیمهشب» شروع میشه... 🚆🌙
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
همهچیز توی یه چشم به هم زدن تغییر کرد...
یه تصمیم... یه لحظه...
و از اون به بعد زندگی ویلبر دیگه هیچوقت مثل قبل نشد...🫠
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
سالها گذشت...
ویلبر خودش رو غرق کار کرد ... اونقدر که از یه کتابفروشی کوچیک، به یکی از موفقترین آدمهای شهر تبدیل شد.
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
اما بعضی خاطرهها... هرچقدر هم ازشون فرار کنی، یه جایی دوباره سراغت میان.🌾
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
تا اینکه یه تماس... همهچیز رو تغییر داد.
و وقتی ویلبر چشم باز میکنه، خودش رو توی یه ایستگاه قطار عجیب میبینه... 🚆🌌
میگن این قطار میتونه اون رو به گذشته ببره...
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
اما یه قانون داره:
❌ گذشته رو میبینی... ولی اجازه نداری تغییرش بدی.
حالا سؤال اینجاست...
اگه تو جای ویلبر بودی، سوار این قطار میشدی؟ 👀🤍
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
حالا سفرمون شروع میشه... 🚆🌌
سفری که فقط ویلبر قراره مسافرش نباشه... ما هم قدمبهقدم کنارش پیش میریم... 🤍
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪