eitaa logo
𝑬𝒄𝒉𝒐𝒆𝒔 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝒖𝒏𝒇𝒐𝒖𝒏𝒅
164 دنبال‌کننده
0 عکس
10 ویدیو
0 فایل
یک عمر برای تو غزل گفتم و افسوس شعری که سزاوار تو باشد نسرودم
مشاهده در ایتا
دانلود
روزگاری نه چندان دور، عطر حضوری چنان پیچیده بود که گمان می شد تا ابد در هوای دل خواهد ماند. بذری از عشق کاشته شد، نه در زمین خاک، که در عمق جان. جوانه زد، بالید، و شاخ و برگش سایه ای امن و دلنشین بر دو روح افکند. نزدیکی، نه فقط در لمس تن، که در هم ترازی روح ها، در نجواهای شبانه، و در سکوت های پرمعنا جستجو می شد. گویی جهانی کوچک ساخته بودند، با قوانینی نانوشته و دیوارهایی از اعتماد و اشتیاق. اما ناگهان، ابری تیره از ناکجا آباد سر برآورد. غریب و بی صدا، آنقدر نزدیک که نفس ها در سینه حبس شد. و بعد ضربه ای ناگهانی، چون صاعقه ای در دل آن آرامش. یکی، بی آنکه راهی به توجیه بیابد، یا شاید توجیهی در چنته نداشت، درِ همان باغ امن را بست. پنجره ها را کور کرد، و کلید را به دور دست ها پرتاب. پشت خط آن سوی تلفن، پژواک دردی بود که از شکستن قلب دیگری حکایت داشت؛ ناله ها، اشک ها، و جهانی که فرو ریخته بود. یک سال گذشت. زمستان انزوا، برف انکاری را بر خاطرات نشانده بود. اما زیر آن برف، آتشی کوچک از پشیمانی زبانه می کشید. جوان، سرگردان و خسته، به دنبال ردی از آن حضور گمشده، راهیِ گذشته شد. آیا هنوز روزنه ای بود؟ آیا می شد دیوار های فرو ریخته را دوباره بنا کرد؟ پاسخ، اما، سرد و قاطع بود. دیگر حسی نیست. این کلام، چون تیغی بر دل نشست. آیا این واقعیتی بود، یا نقابی بر زخمی عمیق؟ آیا انجماد عاطفی، پاسخی به سرمای ناگهانی رها شدن بود؟ یا شاید، پایان راهی که دیگر جزری نداشت؟ اما آن ابر تیره، هنوز کاملا کنار نرفته بود. سکوت تلخ ، ناگهان جای خود را به طوفانی از خشم داد. کلماتی چون زهر، تیر هایی سمی، از دهان رها شده، نه برای بیان درد، که برای ابراز اوج انزجار و نفرتی که از دل شکسته بر می خاست. هیچ وقت تو را نخواهم بخشید. مرگت را آرزو می کنم. این ها فریاد هایی بودند از ورای درد، فریاد هایی که پایان قطعی را اعلام می کردند. درب خاطرات، نه تنها بسته شد، که با نفرین و لعنت، ویران گشت. و در این میان، آن جوان، که روزی بذر عشق کاشته بود، با سایه تردید بی دلیل رها کردن، تنها ماند. اما آیا واقعا بی دلیل بود؟ یا دلایلی در عمق جانش خفته بود که حتی خودش نیز از آن ها بی خبر بود؟ شاید آن نزدیکی اولیه، چنان سنگین بود که ترس سقوط، او را به فرار واداشت. وقتی از آن پیچیدگی ها گریخت، احساس سبکی کاذب یافت. دیری نپایید که این نیز، چون سرابی زودگذر، محو شد. و جوان، در میان این همه رفت و آمد، در پی گم شده ای بود. حال، او مانده است و سایه سنگین تردید. تردید در بی دلیل بودن رفتنش، تردید در حقیقی بودن حس هایش، و تردید در مسیری که پیش رو دارد. شاید روزی در باغ تنهایی خویش، بتواند بنشیند و با خود، رو راست باشد. شاید آن روز، بتواند بذری حقیقی بکارد، نه در زمین دیگری، که در خاک آماده وجود خویش. ✎『 』 ☞ @LOST_INSIDE
〘 آن عهد به یاد داری و دولت و داد کز عاشق بیچاره نمی کردی یاد کندی ز دلم دست و گذشتی ز برم دادی به همه دست و گذشتی ز مراد کردی به دلم خون و کشیدی زجفا تیغ بگذر ز سرم چند و بکش دست ز فریاد آری به گمان این دل نادان نشود خام بستان ز دلت آن نظر خسته‌ ی ناشاد عهدت بشکستی و به دل زخم نهادی برگرد که بر اصل وفا یاد نیفتاد 〙 ✎『 』 ☞ @LOST_INSIDE
〘 گم شده تنهاییم در دل من نیستش جز یاد او در کار من بخشایم تمام هستی ام تا که بیابم رحمتی بر چشم خون گریان من گفتی ز دلم قسمت اندک بردی غافلی از درد بی درمان من در عوالم بود رویای همه تا که باشد در قیامت یار من تا به آنجا که به دریا قدمم رفت رسیدم دولت این باشد که گردد آن من یادم آمد آن همه خشم و جفا کاری او بخشد از روی محبت، مهر جان افزای من 〙 ✎『 』 ☞ @LOST_INSIDE
〘 گفتمش غرق تو بودم گفتش به دل یا که به چشم گفتمش عشق بر آن نیست که گفت رودکم عشق همان هست که هست گاه آن بود که رفت ،گاه آن هست که بود گاه آن سر پر صنم در قفس است گاه آن لانه‌ی بی مهمان است 〙 ✎『 』 ☞ @LOST_INSIDE
〘 چون آینه ام که در تو تکرار شدم در بند تو از بند خود آزاد شدم من در طلب عشق تو سرگردانم با یک نظر تو مست و آباد شدم 〙 ✎『 』 ☞ @LOST_INSIDE