بعضی وقتا دیدین، مثلا آدمو میبرن تو مرکز یه جمعی، دلش نمیخواد، ولی همه دارن نگاهش میکنن، همه زیر نظر دارنش، و تو چنین وضعیت مسخرهای قرار گرفته...درصورتی که نگاهای دیگران رو حس میکنه و نمیخوادشون و کاری نمیتونه بکنه، فقط دلش میخواد بره یه کنجی بشینه بدون اینکه توجه کسی بهش جلب بشه..
اما برعکسش، بعضی وقتا هم هست تو کنج خودت نشستی، دلت میخواد بین اینهمه رهگذر یکی سرشو برگردونه طرفت، بگه عهههه تو! یکی نگاه کنه، ببینه تو اونجایی، ولی همه فقط راه خودشونو میرن...تو میری وسط جمعیت هم وایمیسی اما کسی حتی نگاهت هم نمیکنه...
الان تو همین حالتهام.
بعدم کنکورو خراب میکنن، بعد اونجاست که بابام بهم میگه هزاربار بهت گفتم گوشیتو بذار کنار.
منم ازش خوشم نمیاد، ولی واقعا از دنیا و خونه و آدما بدم میاد، از این دنیاشون بدم میاد، از زندون بدم میاد، از این وضعیت تکراریِ مضحک بدم میاد...و تنها راه فرار فقط همینه...هرکاری میکنم دلم نمیره روی درسا که بخونمشون..
هی با خودم میگم خب من الان جواب مشارو چی بدم، بگم چرا نخوندم...مگه دل و دماغ نداشتن هم جز علتها محسوب میشه؟؟ اینکه بگم دلم رو درسا نرفت هم قبوله؟؟ آیا واقعا میتونن کمک کنن دلم روشون بره؟؟ کی میخواد و کی میتونه که یه دستی برسونه؟؟