بعد هربار یه نفر نمیگه خب تو چی؟؟ تو چی دوست داری؟؟ تو چیکار میخوای بکنی؟؟ تو نظرت چیه؟؟ چی میخوای؟؟ تو دوست داری کجا بری؟؟ تو تو تو تو...
نهایت همهی "تو" ها به سرزنش ختم میشه...تو چرا سرت تو گوشیه؟ تو چرا درس نمیخونی؟ تو چرا کمک نمیکنی؟ تو چرا کارا رو انجام نمیدی؟ حالا تو پاشو برو فلان کارو انجام بده. تو چرا اصلا مسئولیتپذیر نیستی؟ تو بهشون یاد نمیدی که این کار درستو بکنن، تو بهشون کمک نمیکنی فلان تکلیفشونو بنویسن، تو خواهر بزرگترشونی باید الگوشون باشی...تو چرا تلاش نمیکنی؟؟ تو چرا همش خوابی؟؟...
دو نفر که همش بگن تو خواهر خوبی نیستی، تو توی ماشین خیلی جا میگیری جامون نمیشه بشینیم، این حرفای بدو ما از تو یاد گرفتیم، تو بهمون توی تکالیفمون کمک نمیکنی، تو برامون غذاهایی که دوست داریم نمیپزی، غذاهای تو خوشمزه نیستن، تو همش تو خونه وقت تلف میکنی، تو باید زودتر شوهر کنی بری خونه خودت که ما تو اتاق جامون باز تر بشه، تو تو تو تو تو...
و فقط منم که سر هر کدوم از این جملهها ساعتها فکر میکنم...
آدم بده همیشه کیه؟؟ من.
چرا؟؟ چون دقیقا وقتی که ازم توقع داشتن هوای خواهرام و خونه رو داشته باشم من انقد خودم شکسته بودم که دستم به اونا نرسید..و هربار فقط بابتش یا سرزنش شدم یا خودم خودمو سرزنش کردم...هربار هم من شدم اونی که بیمسئولیته...
بعد از یه مدت هم باید فقط یه ربات باشی که کارا رو انجام میده...
بعد قسمت دردناکش اونجاست که هی میگن ما کی گفتیم اون کاره رو نکن؟؟ ما کی مخالفت کردیم؟؟ ما کی گفتیم (مثلا) بیرون نرو...
انگار مثلا من با این چیزا از حالت رباتی خارج میشم. نه خب این تفاوتی به حال من نمیکنه...اما آره، شما گفتین، شما مخالفت نکردین، شما اجازه دادین...
من بودم که هربار سربار بودم..من بودم که همیشهی خدا نخواستم مزاحم کسی بشم گفتم بذارید من خودم تنها میرم بیرون، من بودم که همیشه نخواستم وقت بقیه بخاطر من و کارای من گرفته بشه...من من من...همش تقصیر من بود...من خواستم خودم تنها کارامو انجام بدم و شما هی گفتید نه و فقط خواستید من با بقیه انجامش بدم...حالا من چیام؟؟ چیدارم؟؟ هیچی..
چون هربار دلم برای بقیه سوخت، هربار راحتی بقیه رو به مال خودم ترجیح دادم...هربار گفتم نه من بقیه رو بخاطر خودم فدا نمیکنم، وقت بقیه رو بخاطر خودم و کارام نمیگیرم، بقیه که بیکار نیستن با من بیان، بقیه که مثل من علاف نیستن...بقیه..
و چیشد؟؟ هیچی..
دست خودمم نیست...تقصیر خودمه ولی دست خودمم نیست..
الان چی شدم؟؟ هیچی به جایی رسیدم که حتی دیگه اشکام هم برای دردام نمیریزن...
هدایت شده از "𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
ولی میدونید چیه، اگه دیگه نشد...اگه هیچوقت نشد...
من براش یه نامه مینویسم، یه متن از ته دلم، مینویسم که چی بود و چی شد و چه بر من گذشت...همه چیز رو مینویسم، علی رغم این که هیچوقت جرات نداشتم حتی یه کلمه بهش بگم...اینبار فقط مینویسم، هرچند صفحه که شد مهم نیست...همشو مینویسم...
بعد یا خودم میدم بهش، زمانی که دیگه برای همه چیز خیلی دیر شده باشه...یا هم وصیت میکنم هر کی زنده بود بعد از من بدتش به اون...نمیدونم...اگر زنده بودم، اگر زنده بود...
آره خلاصه...باید مکتوب بشن این چیزا...حتی اگر هیچوقت هیچکس ماجراشو نفهمه..
Adriena, Lost in the Castle
ولی میدونید چیه، اگه دیگه نشد...اگه هیچوقت نشد... من براش یه نامه مینویسم، یه متن از ته دلم، مینویسم
آدرینا، حتی اگر قرار نیست هیچوقت بهش بگی مکتوبش کن
باور کن خیلی از سردرگمی خارج میشی حتی اگر نگی ولی فقط ویس پر کنی یا بنویسی و کامل بگی همین باعث می شه بیشتر بفهمی با خودت چند چندی