𝗗𝘂𝘀𝗸
در پیچ و خمِ این راهِ بیانتها، گویی قطبنمایِ جانم از کار افتاده است. هر قدم که برمیدارم، نه به سوی مقصدی مشخص، که به دلِ تاریکیِ محض فرو میروم. بادِ سرگردانی، چونان نفسِ سردی بر روحم میوزد و سوالهای بیپاسخ، در صحرایِ سکوتِ ذهنم طنینانداز میشود: کجا؟ چرا؟ به کدام سو؟
و اینگونه است که روزهایم در سایهیِ این بیهدفیِ سیاه، رنگ میبازند و شبهایم با هجومِ وهمِ نیستی، در هم میشکنند. تا کی باید در این بنبستِ ناپیدا، در پیِ نوری باشم که شاید هرگز نتابد؟ تا کی باید با این سیلِ سردرگمی، در نبردی بیپایان جنگید؟
تا کِی؟
me