اینکه کلی سرجای خوابیدن دعوا میکنیم خونهپدربزرگم و تهش به هرکدوممون یه بالشبزرگ و یپتو میوفته و با خوشحالی کنار هم میخوابیم و تا خودصبح حرف میزنیم>>>>>>>
چقد حسخوبی داره وقتی میتونم کمکشون کنم:))))))
وقتی بدردشون میخورم:))))
وقتی میتونم بهشون خدمت کنم:)
وای خدایاشکرتتتتتت..
من برای واقعی حقیقتش نمیتونم؛
دلم میخواد ادایی درس بخونم.
میز میخوام میز اه!
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
این روزا فاصله احساس امنیت تا ناامنیِ مطلق گرفتنم، به اندازه یک کلمه، یک جمله، یک رفتار و یک حرکته. کاش میشد به تک تک آدمها بگم که لطفاً احتیاط کن. به یک مو بنده این "امن بودنت" و دستام رو دور این کلمه حلقه کردم تا نره. نگاه کن. ببین که محکم چسبیدمش. یه کاری نکن که مجبور بشم عامدانه رهاش کنم. دلم نمیخواد بهم ثابت بشه که "تو" هم هیچ فرقی نداشتی با بقیه آدما...