الان فقط دلم میخواد برم سرمزارشهدای دانشگاه؛
رفیق روزای تنهاییم بودن هرروز بعد از کلاس.
ولی خب چکنیم که دورم ازشون؟:(
وقت درست کردن شخصیت و ساختن رضوانس؛
یکمی زیادی سخته و قراره کلی سختی بکشم؛
ازاین سهماه سختتر و بیشتر قراره تحمل کنم و دردبکشم و گریه کنم..
ولی عیبنداره بجاش قویتر میشیم شاید؟! شاید..
نمیدونم کجاست!🇵🇸
دقیقا ¹⁷ ساعته دارم گریه میکنم.. اشکام چرا تموم نمیشن وا.
حیف این اشکا نبود الکی ریختیشون؟
اشک باید تو روضه ریخته بشه نه برای این مسائل عجیبغریب دنیایی!
کاش کسیوکه برات هیچ ارزشی قائل نیست و لهت میکنه رو دور بندازی و اینقد خودتو اذیت نکنی:))