هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
خدایا لطفا به سبب این جنگ، یه عقلی بده به مردم ما، ممنونم =).
هدایت شده از White
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم چیشد که اینطوری خودمرو آب کردم و ریختم پای تو؟ خودم رو نور کردم و تابیدم به تو، خودم رو نوازش کردم و نشستم روی برگ هات؟ با اینکه میدونستم تو آفتابگردونی هستی که دلت پیش آپولو عه. تو کلایتی بودی و من تموم عمر آفتابگردون بودنت، با هر آپولویی که از سر گذروندی، باغبونی شدم که با هر قدم فقط دور شدنت رو دید. بلند تر شدنت رو. نزدیک تر شدنت به خورشید رو. و هر بار دوید زیر جنازهی سوختهشدت از نزدیکی به خورشید و تو همیشه آغوش نجاتش رو پس زدی. حالا که چیزی جز چشمای سرد تو و قلب من که از نزدیکی به آفتابگردون سوخته نمونده و "و بعد یادم میاد که تو خیلی وقته کبود نیستی ، حتی از یاس بودن هم گذشتی . پناه بردی به سپیدی و دست کشیدی از غمی که من رو مبتلا کرد ." و همه چیز تموم شده، اصلا هیچوقت فهمیدی دوستت داشتم؟
همیشه [یشب]؛ [یلحظه]؛ [یمکان]؛ [یاتفاق] وجود داره که باعث میشه تو دیگه اون آدم قبل نشی..!
تابستونو ندوست؛
همیشه بعجیبترین و بهسرعتترین شکل ممکن میگذره.
من کلی ذوق داشتم و برنامهها ریخته بودم:]]
ولی خب تو گند زدی تو همشون.
دیروزگذشته؛ فردا هنوز نیومده!..
ولی امروز هنوز ناشناختس:)..
[پس بیا امروز رو زندگی کنیم]*
#دیالوگ
به سنی رسیدم که مامانم اجازه میده؛
ولی کسیو ندارم باهاش برم بیرون.
[این خیلی عجیبه]