با بابام یکوچولو فیلم نگاه کردیم و دوتامون گریه کردیم سر سکانسش.
من ببهانه پیاز خوردکردن.
و بابام به بهانه خاکهوا.
حالا میفهمم اینکه اینقد احساساتیم به کیرفتم.
همینطور مهربونی زیادمم به بابام رفته.
هر اطلاعیهای که درمورد دانشگاه میادا یعنی کل وجودم میلرزه که چی میخوان بگن درمورد امتحانا اه.
امروز یکی از دوستای دانشگاهیم بهم گفت که نیاز دارم اینجا بشینی نگات کنم حرف بزنیم؛ چون عصابتو ندارم پشت تلفن.
بعد من اینجوری بودم که خب باشه الان این ابراز علاقهبود یا تنفر.🤣🤣
عجیبن بخدا ملت.
تا ابد میتونم بهت فحش بدم!
چون وحشتناک باعث میشی کل لحظههامو ناراحت باشم:))
وقتی درموردت از من میپرسن؛ من واقعا باید چبگم؟؟؟
میگم خبرندارم. برگاشون میریزه و میمونم چی بگم دیگه:)) و هی باید از سوالاشون که دلیل میخوان که چرا ازت خبر ندارم طفره برم.
چه وضعیتیه برام درست کردی؟؟ نمیفهمم تا چه حد خودخواه میتونه باشه یکی؟
نمیفهمم تا چه حد میشه منو زندگیمو درنظر نگیری؟
آهان.حواسم نبود پیش میاد بهرحال.همه آدما میان و میرن.
هدایت شده از ֙⋆پرتوی نور .
وقتی میخوام یه کاری رو بکنم
اینقدر در موردش فکر میکنم، هی فکر میکنم و خودمو میکشم با فکر کردن
که دیگه نایی برای انجام دادن و عملی کردنش ندارم .