خیلی دلم میقاد برم هیئت مهدیرسولی؛
زنجان برو که نیستم حداقل وقتی تهرانه برم
که بله مثل همیشه یکعدد پایه و همراه وجود نداره در خانواده.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
-
کاش میشد بعضی لحظههارو ریخت تو شیشه؛ درشم محکم بست تا هرموقع دلتنگ شدی و نیاز داشتی بری سمتش:)))))
تف بر وضعیتقرمز.
تف بر تبولرز و هزارتا کابوس دیدن بینش.
تف بر گلودرد.
تف بر بدندرد.
تف بر پروژه و هرچیزی که مربوط به دانشگاس.
تف شدید بر مرگ.
وقتی حرفا یا خاطرات بقیه ادمینارو میخونم؛
خندم میگیره
واقعا میخندم:] ولی نه خندهی مسخره کردنی!
یخندهی عجیبیه که نسبت به گذشته خودمه؛
اینکه اون آدما دارن حماقت منو تکرار میکنن و من یاد احساسات احمقانهی گذشتم میوفتم و میبینم چیزز جز بازی خوردن و دروغ نبوده خندم میگیره؛
نمیدونم کجاست!🇵🇸
وقتی حرفا یا خاطرات بقیه ادمینارو میخونم؛ خندم میگیره واقعا میخندم:] ولی نه خندهی مسخره کردنی! یخن
فکرکنم درموردش با هانیه حرف زدم تو مشهد؛
این خنده واقعیه و عجیبه برام..
دوستندارم یادم بیاد که چقد جدی بازی خوردم یا مثلا انگار همهچی ی جوک مسخره و بزرگ بود که فقط من خیلی جدی گرفته بودمش؛
هدایت شده از 【桃花】
هیچی دیگه در طول آن نیم ساعت، بنده پا آیفون وایساده بودم، با چادر و روسری و لباس آستین بلند. بعد استرس هم داشتم، اصلا عالی بود🎀😭😂
تازه فهمیدم استرس مهمون داشتن چیه.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
هیچی دیگه در طول آن نیم ساعت، بنده پا آیفون وایساده بودم، با چادر و روسری و لباس آستین بلند. بعد است
مثلا خاطرات امروز هیدو واقعا جالب و دوستداشتنی بود:)
ولی جون یاد خودم و گذشتم افتادم و خاطراتم مرور شد؛
واقعیتش ناخوداگاه یپوزخند زدم؛
عجیبه؟
عجیبه میدونم ولی نسبت بهر نوع رابطه و حرفی که از آدما میشنوم بیاعتمادم؛
اصلا قبولشون ندارم؛
<دوستی؟> <احساسات؟> چیزایین که واقعا تبدیل شدن به یمشت دروغ برام..
که واقعا خندم میاد وقتی میبینمشون
چون یمشت ادابازیه که تا زمانی که مفیدی درواقع استفادت میکنن؛
نامردیه این کلماتو بکار ببرم؟
ولی واقعیتش هیچکسی وجود نداره که بگی نه این فرق داره ولی..
[همشون مثل همدیگن]
همش ادا بازیه و یمدلی بازیخوردن.