حس میکنم الان اگه دکتره بیاد کنارم و ببینه تو تاریکی گوشی دستمع جیغ میکشه و خفم میکنه.
چون وحشتناکه برای چشام و روند صعودی گرفتیم منو نمره چشام:)))))
بعد اینکه عینک نزدمم بدتره الان.
خودم قشنگ میفهمم ی مدلیه چشام
دارم فکرمیکنم به تموم کارایی که دوست دارم انجامشون بدم طبق لیستی که نوشتم؛
وطبق معمول به هیچکدومشون نمیتونم برسم بنابه شرایطِ شخصیای که دارم.
پس باید بشینم تا وقتش شه
البته شاید وقتش روزی بیاد که من مردم..
بهرحال زندگیه دیه هاها🚶♀️
پیشمیاد خب وا..!
چیکارکنم؟ بدرک..
-بعد از اینکه اونجوری رفتی خیلی بهمریختم؛
حسش اینجوری بود که انگار تنهایی توی زمان گیر افتادم:)
[نمیتونستم به عقب یا جلو برم]
بقیه داشتن جلو میرفتن:)
اما فقط من گیر افتاده بودم..
اما هیچکس منو درک نمیکرد و خیلی سخت بود..
فقط امید داشتمکه بتونم به آرومی و بیسروصدا بمیرم-
#دیالوگ
از بهار و هانیه و مهدا با تکتک سلولام تشکر میکنم که انقد مهربونن و گیلیگیلی و نمیزارن حس بدی بگیرم و اهمیت میدن:)💗