یهو دلمتنگ شد برا اون دخترکوچولوعه که اومد دستمو گرفت و ازم پرسید [ایرانی؟]
تا گفتم اهوم تا تونست با تموم زورِ بچگونش منو کشید سمت موکبشون
[حالا بماند که زورم بهش نرسید و فسقلی وای]
تا لقمه ازش نگرفتم ولم نکرد:)))
بعدشم لبخند بهم زد وای:)))
چشاش خیلی نازبود*
ما خیلی رندوم هرجا از این بزرگخاندان اعراب رو میدیدم یاد طوبی و شیث و فخرالدین میوفتادیم🤣.