-یکوچولو از شهریور-
نمیدونم کجاست!🇵🇸
ممنونم که ماه جالبانگیزی بود و همونطور که ازت خواستم ملیحو صورتی گذشت:))
و خوشحالم که بالاخره رضوانه تونست خودشو پیدا کنه..
کلی لحظههای خوشگلتربود که نتونستم ثبتشون کنم و بخشیش رو شامل میشه ولی همینام کلی نیازه که راجبشون بنویسم شاید.
این ماه کلی گریه کردم و درمقابلش کلی خندیدم؛ کلی محبت دیدم از آدمای جدید و باعث شدن با حرفاشون قلبم ناز بشه و خب لحظه های بدم داشتم ولی با همه اینا بود که قشنگ شد همهچی:))🌟💕
شهریور-¹⁴⁰⁴
نمیدونم کجاست!🇵🇸
00:13
اینجا در چمدونم بسته نمیشد:)
خیلی طولانی مدت درگیرش بودم ی وضعی.
آخر نشستم رو در چمدون وا😔😂 تا تصمیم گرفت بسته شه.
جوری که درگیر جمعکردن وسیلهها بودم و همچنان فاطمهزهرا داشت درس میخوند ولی من اصرار داشتم که درچمدونه بسته شه:)
تهشم سر خوردم از رو چمدون.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
حرفی نیست فقط همین..
ینی خیلی چیزا برای گفتن هست ولی از اینکه اصلا جدیدا حرف نمیزنم خوشم نامیاد..
آقایبانکی اول خندید و گفت مگه چندسالته که حساب باز کردی و الان کارتتو میخوای؟
-¹⁹سالمه بخدا.
[آقایبانکی نیمنگاهی به تاریختولد شناسنامه انداخت و مطمئن شد و سپس خندید*]
بعدشم بهم گفت خب کد رهگیریتو بگو باباجان.
وا مرد منظورتچ-
و خیلی جدی بم میگفت رضوانهD: