واقعا گاهی دلممیخواد نه آنلاین بشم نه حرفای بقیه و سطح دغدغههاشونو بشنوم.
کلا همهچیزِ دنیایی، بیمعنی شده برام.
هرکسی تو یسنی یسری دغدغهها و مشکلات رو داره و قابل درکه خب منم همینطورم؛
منظورم به این نیست.
کلا همهچیز مسخره و بیمعنا شده برام.
گاهی دلم میخواد گریهکنم یا حس میکنم ناراحتم یا دلممیخواد حرف بزنم.
ولیخب دلیلی بر هیچکدومشون نمیبینیم.
چرا گریه؟چرا ناراحت؟ چرا حرف اصلا؟
نمیدونم قضیه چیه ولی یکمی یطوریه..
تنها چیزی که تو کل این چندوقت تغییراتم داره خودشو نشون میده و میره رومخم همینه.
بازم اوکیم باهاش چون گاهی باعث میشه جلوی خودمو بگیرم؛ زیادی حرف نزنم؛ نخندم؛ هرچیزیو نگم.
ولی گاهی میره رومخم چون حس ناراحتی داره خفم میکنه ولی دلیلی نمیبینم براش.
حتی انقد مبهمه که نمیتونم درست توضیحش بدم!
تهش اینکه همهچی بیمعنا شده برام ولی نه از جنبه افسردگی.
ینی حالم خوبه واقعا ولی بی معناس.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
-
فعلا درهمینحد بیکیفیت میتونم عکس بگیرم.
خوشحالم که تونستم اتاقمونو اینجوری تزئین کنیم و با دیدنش لبخند میزنم:))))
عکساش مال خودمهها هه.
اینجوری حس بهتری دارم چون که شبیه اتاق منو آجیمه و همین شکلی تزئینش کردم*
چقد ناراحتم از بعضی آدما. ولی نتانم برم بهشون بگم.
ینی جدیدا خوشم نمیادبرم بگم آره من ازت ناراحتم.
قبلا نمتونستم تحمل کنم:(
هر ترم سطحجدیدی از سختی رو تجربه میکنم. به اینصورته که دوتا درس ⁴واحدی تو یروزه امتحانای پایانترمش.
و نمیتونستمم برندارم وگرنه یکسالونیم عقب میوفتادم.