حس مرگ داشتم چون یاتفاقی افتاد که نباید میافتاد و همینجوری خدا داره امتحانم میکنه:) امتحاناییه که حتی حالم خوب نیست وحس میکنم در لحظه باید نباشم چون نبودن راحتتره و تحملش سخته.
ازونجایی که روزدانشجو بود و نیازمند یدیت بودیم؛
بهرحال گفتیم خودمون یحرکتی بزنیم چون هیچ جشنی نداشتیم.
و رضوانه باید حالش خوب میشد.
پسس رفتیم وقت گذروندیم هاها[❤️🔥✨️]