خب نشد قیافههاشونو نشون بدم چون تو کوچه پخش بودن.
صداهاشون>>>>
جوری که همه مسافرای هتل اومدن بیرون و همراهی کردن>>>>>>
معلومه که پشت انقلابمون هستیم؛
فردا راهپیمایی حتمااا حتمااا شرکت کنیدا جیگرا.🫶🏻
اصلا میام تو هتل قلبم میخواد بترکه؛ معدم میخواد بدجورشه؛ روحیاتم بهم میریزه؛ بغض میکنم؛ تنهایی میاد سراغم.
خدایا من امامرضا رو میخوام چطوربگم؟
کاش میتونستم حرم بمونم حداقل قلبم آرومه و کمتر فکر و خیال میکنم.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
اصلا میام تو هتل قلبم میخواد بترکه؛ معدم میخواد بدجورشه؛ روحیاتم بهم میریزه؛ بغض میکنم؛ تنهایی میاد
ینی واقعا همهجیز با منطقم جوره و قلبمم هماهنگه ولی یچیزی درونم آروم نمیشه و راضی نمیشه و همش میخواد بلرزه و بترسه از تنهایی و ترکشدن.
هدایت شده از 𓏲 𝗨𝘀 ִֶָ ࣪ ִ˚.༄ [⊙⊝⊜]
وقتایی که از آدما فاصله دارم رو بیشتر میپسندم
از دور یه ارتباط کوچیک که هیچ صمیمیت و وابستگی درونش وجود نداره ، صرفا فقط باهاشون وقت میگذرونی .
وابستگی درد به همراه داره و من دوست ندارم وابسته باشم دوست ندارم دل ببندم نه به آدما نه به اتفاقا نه به هیچ چیز دیگهای چون راحتتر میشه دل کند چون راحتتر میشه رفت چون اجباری برای موندن وجود نداره اما وقتی وابستگی پیدا میکنی باید بمونی باید بسازی باید درد بکشی و ادامه بدی و با تموم این حرفا بازم یچیزی پیدا بشه که تو بهش گیر میکنی یه اتفاق یه مکان یه رویا یا حتی یه حتی آدم و مجبوری بمونی .
و ترسناکترین قسمت ماجرا جائیه که با تموم وابستگیات تو تصمیم میگیری که رها کنی ، رها کنی و بری و فکری نکنی که ممکنه با رفتنت چه اتفاقایی بیوفته .
یجورایی میشه گفت خودت نخ اتصال با زندگی رو میبری .
ترکوووندن مردم؛
این میشه حضور مردمی و واقعی*
راهی که نیمساعت بیشتر تا حرم راه نبود؛ دوساعتتتت طول کشید تا رسیدم حرم:)))))
ویویویویویویو