و فکرکنم این فشارِ روحی یا حتی جنگی و جسمی ای که داریم تحمل میکنیم و سختیا هنوز اولشه؛
انگار حالاحالاها اینجوری درپیش داریم.
هنوز این جنگ اولشه؛
میخواد جنگ شعاری باشی و داخلی یا جنگ فرامنطقهای و جهانی.
فقط میدونم بدجور دارن مردم از هم جدا میشن و راهشونو مشخص میکنن و کاش از قرآن و انقلاب جدا نشیم.
اون روز داشتم فکرمیکردم چرا دنیا اینقد درتلاطمه؟
اصلا دنیا چرا؟ خود ایرانم همینه.
یهفته آروم و ساکته همهچیز و باز آشوب.. اونقدی که حس میکنی دیگه آخرشه ولی بازم نه؛ بازم آروم میشه و تافتنه بعدی که شدیدتر و مهیبتر از قبلیه..
اولش داشتم خسته میشدم و گفتم خدایا اصلا کاش ایران نبودم هوم؟ بعدم گفتم خدایا خب بسه دیگه اینم شد زندگی؟
بعدش دیدم نه بچه:))))
اینا آخرالزمانه. اینا بااید اتفاق بیوفته تا همهچیز مشخص و جدا بشه.
باید دنیا پیش بره مسیر خودشو تا آدما راهشونو انتخاب کنن؛
اونقد پیش میره که پهلوی و بقیه چیه؟ آدما دوتا راه دارن؛ یا خدا یا ابلیس.
یا حق یا باطل.
تو این مسیر ممکنه اتفاقات وحشتناکتر و دشمنیهای بدتری عم پیش بیاد ولی باید این فشردگی اتفاق بیوفته تا خواهان ظهور بشیم.
تا خسته بشیم و آماده.
تا بالاخره قدم روچشمامون بزارن و بیان مهدیِفاطمه.
خواستم بگم این عکسا از شخصیه که وجود و راه و قلب من رو معلوم میکنه.
دیدن عکساشونم بهم آرامش میده چون ولیفقیه منه:) ولایت دستشه:)
حالا من رواین عکسا غیرت دارما.
هعی زندگی؛
البته که فقط بخشکوچیکی از عکسایسیوشده گالریه شایدم کمتر.
ولی نمیدونم دلمخواست بازم اینجا باشه.
دلمخواست بگم هنوزم منتظر یپیامیم که خودتوم با صدای خودتون بگین و از تلویزیون پخش شه و مثل همیشه مثل یسرباز وایسم جلوی تلویزیون و پیامتو گوش کنم:)