بالاخره بعد از سهروز سخت و عجیب و پرکار؛ گوشیم صددرصدشارژ رو تجربه کرد-
دلمسوخید براش:(
الحمدلله الذی جعلنا منالمتمسکین
بولایة مولانا امیرالمؤمنین-علیهالسلام-✨️🌷
عیدغدیر مباارکک؛🤍
منمهمینطور اِرمیا! منمهمینطور..!:)
منم هنوز باورم نمیشه؛
شنیدنِ اون خبر بعد از سحر دمِاذان؛ دیدن گریهیِمجریِتلویزیون؛ اون حسِ بیقراری و بیپناهی؛
[ما برای امام زندهایم..!]
عادیترین حرفایی که اینساعت تو گپ زده میشه رو هیچکس قطعا فرداصبح گردن نمیگیره:)))))))
من کلی زحمت کشیدم ناخونام اینقدری بشن بعد دریکلحظه قراره تبدیل بشم به گوربای بیپنجول.😭
[اِرمیا..] هم تمومشد بالاخره.
جالببود اما عجیب؛
اوایل کتاب اصلا ارتباط نگرفتم ولی کمکم بعدش همش منتظر بودم ببینم اِرمیای داستان پس کی مثل مصطفی میشه؟ اصلا میشه؟ چقدر میتونه شبیه به اِرمیایجبهه بمونه؟✨️
و نمیدونم ولی قسمت آخرِ کتاب که درمورد رحلت امام و بیان اتفاقاتی که افتاد بود رو حالا بهتر درک میکنم.
بویخون و غم و حس غربت و غریبی و نبودِ امام..!
فقط اشکایمن بود و امامی که جان بهدیدارش فدا نکردم:)!