هرچقدم حواسمو پرت میکنم؛
مثلا میام بشینم درس بخونم.
یهو یادم به اون سخنرانیت میوفته که میگی
[ بچههایِعزیزِمن..
بدونید اگه درس نخونید؛ نمیتونید تاثیرگذار خوبی باشید.. بیمایه فطیره! باید درس بخونید. ]
حتی میام از غم حرفبزنم یاد اون سخنرانیت میوفتم که میگی
[گاهی دل از "غم" مالامال میشود..]
این غم رو؛ این مصیبت رو نمیتونه قلبم تحمل کنه. هرچقدر خودموبزنم و اشکبریزم برات نمیتونم تحملش کنم.
اصلا دووم میارم؟ شایدم حرفه فقط.
آره خب من که جان بهدیدارت هم فدا نکردم ماهِمن:)
چیکارکنم که قبلا با دیدن عکست جایجایِ خونه و اتاق و میز و پسزمینهیگوشی و..
خیالم راحتمیشد و یلبخند کوچیک از سر آرامشی که ازت گرفتم میزدم و بعدش به ادامه زندگیم میرسیدم؛
ولی حالا! با دیدن همون عکسا قلبم میخواد که ازجا دربیاد.. میخوام که فقط زمان وایسه و من نباشم. میخوام که آبشم برم تو زمین از غم.
این غم داره منو آب میکنه..!
تروخدا یکی بهم بگه دروغه:)..
یعنی واقعا یروزی قراره آماده بشیم بریم وداع؟!
وداع با کی؟:)) اصلا وداع برای چی:)
نمیدونم کجاست!🇵🇸
ماه هم زل زده بر قمر امالبنین :)
اینجاست که میگن؛
ایماهترین عمویدنیا؛ عباس..!