خیلی وقت بود خواب به این بدی ندیده بودم.
اونقدی که قک و ندندونام داشت قفل میشد و ادنقد فشارشون دادم که درد میونه.
تکتک دیالوگا و صحنههاش وحشناک بود.
انگار که یخوای شبطانی واقعی باشه.
اونقد سنگین و بده همه چیز که حد نداره.
امیدوارم گریه هام رهام کنن.
حتی پاهام درد میکنه.
اونقدر تقلا کردن برای نجات دادنت و حس درموندگی و ترس و تنهایی خیلی بد بود:)
اینکه همه اومده بودن برای نبودنِ تو بدترین بود:)