شب عجیبه؛
همهی افکار و نگرانیا و ناراحتیا و دلتنگیا میان سراغم که خفم کنن.
بعضیوقتا حسِخفگیِ مطلق بهم دست میده.
یحسِخفگی که داره میگه:
[ هی!حواست هست؟! ]
و خیلی جدی خفگیای که لرزه میندازه تو تنم.
انگار که هیچ فرصتی ندارم و داره فرصت زندگی کردنم تموم میشه.
چطوربگم؟ مثلا اینجوریه که عمرت داره تموم میشهها و تو! انگار هیچکارینکردی برای آرامش بعد از مرگ.. برای اون سربلندی پیش خدا!..]
دیروز رو باید بگیم سرشار از حس های اکلیلی و قلبقلبی؛✨️
کاش میشد سطربهسطر ذوقمو بنویسم اینجا ویویویوویوی.🥺🥺