امروز ب حدی سکوت بودم که ی لحظه کل زندگی عجیب شد برام.
کلی سوال اومد تو ذهنم ک اصلا چرا رضوانه داره نفس میکشه؟
چون با هر نفسم حس میکردم ک داره دردام سنگین تر میشه
کل تایم بعدازظهرو تو اتاق درو بسته بودم؛ و خاموش بود همه چی و تو تاریکی به دیوار زل زده بودم:) هیچ کار نمیکردم هیچکاری!:)
کلا عجیب بود امروز
نمیدونم چرا
ولی کلی حرف دارم که نمیتونم بگم
وقتیم میام بگم یهو میگم خب؟چی میخوای بگی الان؟
تو کلمات بیان نمیشن:)!
ی حس پوچ و مزخرفی پیدا کردم که حد نداره
اه
دلم نمیخواد این مودمو
حتی درس نخوندم:) الان تو گروه ساعت مطالعم اومد پایین اه:)
وای ب حال روزی که یک INFJ شروع کنه به حرف زدن و موتورش روشن شه:)
اینقد حرف میزنه ک سرت درد میگیره و بهش توصیه میکنی خفه شه:〕
خودمو میگم:)
نمیدونم کجاست!🇵🇸
پ.ن: اونی که گاز زده کیه؟؟ رضوانه ی معتاد به بستنی🙂🚶🏻♀
اصلا عم منو نمیگه:]
اصنم که چی:)
هدایت شده از تقدیمی
از لحاظ روحی به یک بغل بزرگ احتیاج دارم ؛ به شنیده شدن صدای محکم و مطمئنی که بی انتظار و بدون منت بهم بگه درست میشه ، درستش میکنیم ، نترس ، اضطراب نداشته باش ، همه چی خوب میشه ، من کنارتم ، مواظبتم ، حواسم بهت هست ، کمکت میکنم ، هواتو دارم . خوب میشی . . .
For : @lovernmd
From : ‹عـطرنـعنـــٰـــاع›