امروز شاید بعد از روزها،احساس رهایی کردم.احساس کردم با تکتکِ اتفاقایی که افتاد،حتی روحم هم خندید.مثلا وقتی که پشت آیفون خونه بابازرگ با خیال اینکه کسی پشت در نیست چرت و پرت گفتم.با اونموقع که سیب زمینی درست کردیم و با شاهکار Beet It رقصیدیم.یا وقتی که روی فرش ها قِل خوردیم،نه شاید وقتی که از وسط پارکی که تقریبا هر گوشهاش یه خاطرهست،یا وقتی که پاستیل خریدیم.همه و همه،شاید امروز رو قابل تحمل تر کرد.ممنونم خدا.