امروز شاید بعد از روزها،احساس رهایی کردم.احساس کردم با تکتکِ اتفاقایی که افتاد،حتی روحم هم خندید.مثلا وقتی که پشت آیفون خونه بابازرگ با خیال اینکه کسی پشت در نیست چرت و پرت گفتم.با اونموقع که سیب زمینی درست کردیم و با شاهکار Beet It رقصیدیم.یا وقتی که روی فرش ها قِل خوردیم،نه شاید وقتی که از وسط پارکی که تقریبا هر گوشهاش یه خاطرهست،یا وقتی که پاستیل خریدیم.همه و همه،شاید امروز رو قابل تحمل تر کرد.ممنونم خدا.
برادر داشتن اینجوریه که یهو بند و بساطشو جمع میکنه بیاد باهات فیلم ببینه ولی تو دوست نداری و باید با زور بندازیش بیرون.
احساس همزاد پنداریِ عجیبی با این ویدیو دارم.صرفا چون واقعا خارقالعادهست.
ུزمزمه هایِ چای.
هر که شود صیدِ عشق .
چرا حس میکنم اکسپلور من و بابام یکیه؟😭
الان که داشتم این ویدیو رو میدیدم دیدم صداش از روی گوشی بابام بلند شد:))