ུزمزمه هایِ چای.
امروز واقعا یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.حوالی ۲۰ دقیقه به ۱۴،رسیدیم دم مدرسه و سرایدار در رو باز کرد.وسایل رو آوردیم بیرون.یکی دیگه از بچه ها اومد و دوتاشون رفتن بستنی بگیرن.بعد از اندکی جلز و ولز کردن.و حرص خوردن بابت قبول نکردن اسنپ ها چون وسیله داشتیم.دوتا تاکسی نجات دهنده ما شدن.که اونی که سوارش شدیم واقعا یه حدی خوش اخلاق و شوخ بود،که باعث شد قبل از اجرا واقعا اوقات خوبی رو بگذرونیم.همگی ۵ نفری خودمونو توی یه پراید هم رفتنا هم برگشتنا،بدون اهمیت به آقای راننده،گفتیم و خندیدیم.و حتی توی بعضی حرفامون،خندههای اقای راننده هم قاطی بود.بعد از تمرین مختصری توی سازمان و خندههای قشنگ تکتکمون،توی سالن اصلی منتظر بودیم تا بگن'از گروه تاتر هندویان دعوت میکنیم تا روی صحنه بیان' بعد از پیج کردن اسم گروه و رفتن روی صحنه،برای اولین بار روی صحنهای بودن که نور پردازی،برای بهتر دیدن تو بود،رو به روی صحنهی دو طبقهای که با صندلی های قرمز پر شده بود.فکر کردی به همهی اون چیزی که میخواستی رسیدی،آزادی،خوشحالی،رهایی و صحنه تاتر.و تشویق هایی که از روی حیرت بود.اون تعظیم،اون لبخند از روی رضایت و برداشته شدن یه اضطراب بزرگ از روی دوشت.تمام چیزی بود که من اوایل زندگیم گم کرده بودم.بعد از تموم شدن کار،رفتیم طبقه بالا که خالی از جمعیت بود،بچه ها خوراکی خریدن و بهمون سیب زمینی دادن(که هربار یکیو فرستادیم رفت گرفت).بعد حوالی ۶ و ۴۰.بلاخره تصمیم به رفتن گرفتیم.وبعد از اون همه خستگی.پیاده راه رفتن بین بادی که خستگی هارو از روی دوشت محو میکرد،عطر گل های بهار نارنجی که توی دستاته،و آهنگی که باعث میشه بخوای فقط همون کف خیابون بخوابی و بهش گوش بدی.امروز برای من فقط یه روز نبود.روزی بود که بعد از بالا رفتن از اورستی که راهم رو گم کرده بودم،بلاخره راه درست رو پیدا کردم.و پرچم خودم رو روی قله،کاشتم.و بعد مادر بزرگم، باهندونه،به استقبالم اومد و بهم تبریک گفت.