بگذار غرق شوم، میخواهم بمیرم. میخواهم به خود، به جهان هستیَم، به هرآنچه که بود، خاتمه دهم. رهایم کن. بگذار تنها باشم. نمیخواهم زندگیات را به ویرانی بکشانم. من بیفایدهام. بیپاسخ. بیارزش. به درد نخور. هیچ مزیتی ندارم. بگذار بروم. میخواهم آزادانه به آغوش مرگ پرواز کنم، با آنکه حتی بدانم جهنمی در پیش روست. میپذیرم. جهنم را به آزاردهنده بودنم ترجیح میدهم. بگذار آنقدر در دنیای افکارم غرق شوم تا بمیرم. نجاتم نده. این چیزی هست که میخواهم. از من دور شو. به عالم جنون سفر کردهام، از اینجا کوچ کن و به دور از من برو.
با یه کلمه توصیف میشه به اسم Topophilia.
به معنی حس تعلق به وطنی که وجود نداره،یا گاهی به معنی عاشق یه صحنه شدن طوری که نمیخوای اونجا و ترک کنی
تنهایی تنها بدلیست که نقش چیزهای متفاوت را برایت بازی میکند. گاهی دوست، گاهی دشمن، گاهی شادی، گاهی غم. میتوانی خودت آن را شکل دهی و به هر شکلی دربیاری، ولی قلبت گول نمیخورد. قلبت میداند که تنها یک بدل نمیتواند جای خالی افراد را پر کند.
من با اولین نسیم بهاری خواهم رفت، یا حتی زودتر از آن. زیبایی که عمرم در فدایت رفت، من در روز تولدت وصیعتم را به تو هدیه میدهم. نگرانم مباش، نه ماه دیگر دوباره برمیگردم، و سال دیگر دگرباره خداحافظی خواهم کرد. میدانی، مردم هیچوقت دوست نداشتند من با تو باشم. اگر کنارت بیایم، درختان میمیرند، شکوفهها میریزند، میوهها از بین میروند. پس، در حد ثانیه ای در کنارت میمانم. با تولدت، مرگم فرا میرسد اما، نگران نباش ، دوباره متولد خواهم شد. میدانی دلیل مرگم چیست؟ تاوان کشتن درختان است. تاوان سرمایی که انسان ها را مریض میکند. تا سال دیگر، خدا نگهدارت باشد.
مرز واقعیت و رویا ، باریک تر از آن چیزیست که فکر میکنند و صدها مرتبه با ارزشتر. زیرا گر گسسته شود، خودت را دیگر پیدا نخواهی کرد. چون سکوت، خالیای ذهن، درد، افکار، همه و همه به نیستی میرسند. به پوچی بیمعنایی که آمیخته به حقیقت دردناک واقعیت است. رویای شیرینی که با قهوه ی تلخ واقعیت همراه شده است و تلخیای که شیرینی را کمکم از بین میبرد.