eitaa logo
𝖫𝖾𝗍𝗁𝖾́
109 دنبال‌کننده
372 عکس
70 ویدیو
5 فایل
Lethé| Greek forgetfulness. death without screaming it:) See you here❄️: https://daigo.ir/secret/8860043635 If it doesn't work💤: https://abzarek.ir/service-p/msg/2461285
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از هفت ویژگی موجود زنده، به طرز عجیبی من یکی را شدیدتر در خود پرورانده و تمام عمر بر پایه و اساس قوانین آن نفس کشیده‌‌ام. سازگاری با محیط. تمام زندگی‌ام در تلاش بود تا خودم را با محیط اطرافم هماهنگ سازم. مثل بقیه به نظر برسم، فکر نکنم، تفاوت ها را پنهان و عیوب را خاموش کنم تا خودم را با دیگران تطبیق بدهم. راستش این تطبیق در معنای واقعی برای من همان خودت نبودن است و پنهان کردن شخصیت درونی خود. رای اینکه خود واقعی‌ام نباشم و خود حقیقیام را از یاد ببرم نیازمند مشغله هستم که پیدا کردنش کار سختی نیست. فهمیدنش هوش و ذکاوت بی‌نظیری نمی‌خواهد، این که شخصیت حقیقی من برای دیگران غیر قابل درک، پست و نزار است و قضاوتش برای مردم تا بوده جزو لذت‌های زندگی بوده. از کودکی و حتی وقتی که بچه‌ها نمی‌توانستند شخصیت را تلفظ کنند من از این ویژگی خود آگاه بودم. فهمیدنش سخت نبود، کافی بود از علایقم برای آینده یا سرگرمی‌ها و داستان های تخیلی ذهنم چیزی بگویم تا واکنش‌ها بر صورت همه مستند باشد. و از همان خردسالی یاد گرفتم با دقت بقیه را ببینم، به خاطر بسپرم و تکرار کنم که آن را اصل هفتم موجود زنده در خود می‌دانم، سازگاری با محیط. انقدرها هم سخت نیست که چیزی را به روی خودم نیاورم، پر پاسخ حرف‌های دیگران لبخند و یا حتی قهقهه تصنعی بزنم و خودم را شاد نشان بدهم. انقدرها هم سخت نیست که صبح‌ها بعد از بیدار شدن، بدون نگاه کردن به چشم‌های مادرم سریع صورتم را بشویم تا کسی رد اشک‌های خشک شده بر صورتم را نبیند. انقدرها سخت نیست صبح‌ها با دیدن بچه‌ها لبخند بزنم، دست تکان دادن آنقدرها سخت نیست. من پیش از مهر مجبور به لبخند زدن هستم، پیش از او چندان سخت نیست. سخت نیست که زنگ تفریح‌ها بی‌دغدغه از هر دری برای دوستانم سخن بگویم، از هرکسی بگویم و مانند باقی مردم همه چیز را راحت قضاوت کنم. سخت نیست همیشه در مدرسه لبخند بزنم، حتی سرکلاس‌های ملال آور ریاضی و حتی هنگام چرک نویس جزوات فیزیک یا گوش فرا دادن به سخنرانی‌های اساتید راجب فرزندان موفقشان، انقدر سخت نیست به جوک‌های سطحی و ظاهرگراینه بچه‌ها بخندم و در جواب خودم را با آنها تطبیق دهم. برایم سختی ندارد که ساعت آخر هنگام خداحافظی وانمود کنم می‌خواهم زودتر به خانه بروم و یا می‌خواهم زودتر همه چیز تمام شود. ظهرها برایم سخت نیست در پاسخ سوال، مدرسه چطور بود، مادرم لبخند بزنم و خاطرات خوب روز و یا اتفاقات جالب ساخته شدن در ذهنم را برای مادرم تعریف کنم تا در نهایت به حال خودم رهایم کند و مرا با بشقاب غذایی که قرار است دور از خانواده و در سکوت سنگین ظهر غذایم را تمام کنم تنها بگذارد. راستش را بخواهید اصلا برایم دشوار نیست که تمام بعد از ظهر را در راه کلاس های مختلف سپری کنم، نواختن پیانو و یادگیری برایم مشکل نیست. پاک نویس جزوات و حل تکالیف مشکل نیست. راستش را بخواهید می‌توانم ساعت‌ها خودم را مشغول کنم، کار کردن و تطبیق بخش عمیقی از ذات من است. شیوه و قاعده‌ی من در زندگی تطبیق و تقلید است ولی مدتی است مشکلی را معطوف شده‌ام، نمی‌توانم شخصیت خودم را پنهان کنم. تا نیمه‌های شب این امری ممکن است ولی پس از آن , وقتی همه با سکوت شب همراهی می‌کنند و همه جا خلوت می‌شود و سکوت فضا را حاکم می‌شود و هوا تاریک است ، من و تاریکی شب یکدل می.شویم. اسمان از پس سیاهی مثل آیینه‌ای حقیقت من را در صورتم میکوبد. گویا می‌خواهد پستی مرا نمایان سازد. پرده را می‌کشم و همه جا را به خاموشی وادار کرده تا مخالفت کنم. در ظلمت پایان روز تقریبا باطری‌ام خالی شده و منبع ذخیره ته کشید و اگر می‌دانید یا نه، انسان به هنگام ناتوانی جسمی، شاهد حمله‌ی افکار شوم خواهد بود.
دیگر مشغله ندارم و مغزم به سراغ آخرین چیزهای باقی مانده می‌رود.قدیمی‌ترین چیزها و سرکوب شده‌ترین افکار خاطرات. تلخی لبخند‌های تصنعی تازه در دهانم مزه می‌کند. تلخی بیان نکردن. تلخی صادق نبودن آن روز عذاب وجدان اینکه دوستانم اگر مرا بشناسند هرگز مرا نمی‌بخشند، حسادت، حسادت به دیگران که چقدر خوشحال و بی‌دغدغه بنظر می‌رسند یا اینکه شخصیت واقعی‌شان چه میزان قابل قبول است. خیال پردازی می‌کنم. علایقم را تصویر سازی می‌کنم و خودم را بابت حماقت‌های روزم شکنجه روحی می‌کنم و با خودم می‌گویم اگر آنها مرا در این حال وضع می‌دیدند، واکنششان چه بود؟ مرا می‌پذیرفتند؟ طرد می‌شدم؟ اگر می‌دیدند چقدر ترحم برانگیز و مانند شب خویی پر غریزه به هر گناهی دست می‌کشم تا ادامه بدهم،اصلا می‌توانند به چشم انسان به من نگاه کنند؟ اگر بفهمند من حاضرم برای به سرگرمی چه کارهایی دست بکشم یا بدانند راجع بهشان چه می‌اندیشم یا برای بقا و پذیرفته شدن و تعلق دست به چه کارهایی میزنم، باز هم مرا دوست خواهند داشت؟جنون ذاتی مرا تحمل می‌کنند؟ همان نصفه محبتی که نسبت به من دارند چیزی باقی خواهد ماند؟ این افکار دیوانه‌ام می‌کند. دلم آزادی می‌خواهد، رهایی و دوری از مردم. شب که فرا می‌رسد شروع می‌کنم به آرزو کردن. ارزو برای نجات یافتن از این محبس و آزادی و یا به مرگ وارهیدن.به خواب فرو رفتن برای یک هفته، یک ماه، یک سال، یک دهه، یک قرن. بیدار شوم-حتی حاضر به مرگ هم نیستم و آزادی می‌خواهم- و ببینم همه چیز پایان یافته، سختی‌ها تمام شده، همه چیز به روال عادی یا بهتر از آن برگشته. همه‌ی انسان‌ها پذیرفته می‌شوند، ذات‌ها بخشیده می‌شوند و احساسات بیان می‌شوند یا برخیزم و ببینم جهان رو به نابودی است و برای زنده ماندن باید بجنگم. تنها آشکار است که تنفس در این لحظات برایم بی‌اندازه دشوار شده. گویا دستی جلوی نفسم را گرفته و تنها روزنه‌ای کوچک برای تنفس باقی گذاشته، نه کار را تمام می‌کند و نه رهایم می‌کند. عقربه یک ساعت دیواری از حرکت عاجز است و ماتی آینده و ظلمت گذشته مرا به جنون می‌رساند. گویا اینجا جهان وارونه‌ی من است. همه چیز معلق است و از روزی که متولد شدم، زمان از حرکت ایستاده است. همه چیز دائما خسته‌ام می‌کند، آدم‌ها، دنیا، خبرها. می‌دانم، تا چندی پیش شک داشتم ولی حالا مطمئن هستم. من متعلق به این دنیا نیستم. هیچ جای این جهان وطن من نیست. هرگز به اینجا را میهن ننامیدم. هرگز به انسانی بیش از یک هفته حس وابستگی نکردم، علاقه‌ای به چیزی بیشتر از یک ماه نداشتم، بیش از چند روز یک مطلب فکر مرا به خود مشغول نکرده. هیچ بخش زندگیم مانند تصوراتم نیست، تصوراتم را نمی‌توانم در جایی از جهان پیدا کنم. گویا مال سرزمین دیگری است، بعدی دیگر. ارزوهایم برای این دنیا بی‌معنی هستند، افکاری سه بعدی در دنیایی دو بعدی. و مطلب دیگری که عذابم می‌دهد این است که نکند متعلق به همین جا باشم، نکند واقعا برای همین جهان ساخته شده باشم، نکند عذری برای این تفاوت من وجود نداشته باشد، نکند این بی‌تعلقی تنها توجیه ابلهانه‌ای به خودم باشد. و از این فکرها. هر شب آرزو می‌کنم که فردا بیاید. نمی‌خواهم به یاد بیاورم. نمی.خوام این شکنجه‌ی مکرر را هر شب تکرار کنم. شاید فعلا تحمل کنم ولی می‌دانم به زودی دیگر خارج از کنترل و توان من خواهد بود. و روزی حقیقت برملا خواهد شد. و اینک این ناتوان و خسته هستم، با دستانی آلوده به گناه، با باطری‌ای رو به خاموشی، پلک‌هایی نیمه بسته و حالی پریشان.