ولی اون یه سری معدود کتاب هایی که جوری جذبت میکنن که نمیذاریشون کنار و هرچی به آخرش نزدیک تر میشی زودتر ذوق داری تمومش کنی و تموم که میشه میخوای بمیری>>>>>>>>>
هرزمان روحم آشفته میشود هر چیزی را مرتب میکنم تا شاید سازمان برونم درونم را آرام کند.
《ساکت باید ماند》
[خلاصه]
یک ذهن خوان هیچ وقت ذهنش خوانده نمیشود. پس من با قدرت مهرههایم را جلو میبرم تا انتقام بگیرم. اما این بازی عادی تمام نخواهد شد. چون تک ملکهی این بازی
از جنون ذهنیاش سخن نمیگوید.
چون حرف زدن در این بازی حکم مرگ را دارد و سکوت برنده را فریاد میزند.
چه کسی زودتر نقابش را برمیدارد؟
ساکت باید ماند، حتی آن موقع که چشمها حقیقت را فریاد میزنند.
تا موقعی ساکت بمان که قلبت میتپد و اگر قلبت برای دیگری تپید، آنگاه نقابت را بردار.
اما بدان؛ تو بازی را باختهای.
در این بازی، شرارت رنگ دیگری میگیرد و پاکی بویی دیگر در این بین تنها یک شخصیت مستقل است که با نقاب، بازی این دو را تماشا و هدایت میکند.
به شرورها خوبی میبخشد و بدی را به پاکی هدیه میدهد.
خود خاکستری میماند.
در پایان بازی، هنگامی که موجود خاکستری دیگری برمیخیزد، خود وارد میشود و میجنگد.
تا همه را به نیستی بکشاند.
آیا پایان برای رهبر خاکستری، نیستی تمام هستیست؟
یک مامور خاکستری،هیچگاه ماهیتش عوض نمیشود. فقط گاه تصمیم دارد سفید باشد و گاه به سوی سیاه هدایت شود.
او از میان نقابها، هرگاه یکی را برمیگزیند و فقط تنها قانونش این است:
از زیر نقاب،نباید حرفی زد
به هنگام نقاب،ساکت باید ماند
پدید آورنده: دختری که از رزهای آبی زاده شده، آسو