جمع چمرانی ها
ایرانیها نابغه هستند کاربر خارجی : کلاهک موشک بالستیک ایرانی در حال پرواز با سرعت مافوق صوت، در
🔻حال فعلی ما حال چهار دهه پیش؛دفاع مقدسه که جنگنده های بعث هم بمباران میکرد و حالا هم همینطور ...
ولی یک فرق اساسی دارد؛ آن هم اینکه ایران الان دیگر ایران قبل نیست و نخواهد بود
توانایی ما
علم ما
حال عمومی جامعه ما
جمعیت رزمنده و مجاهد ما
امنیت ما
سیاست ما
....👌
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر فکر می کنی که با ترامپ بی ناموس پدوفیل تو این مرحله میشه آتش بس و توافق کرد؛
آقا معلم ومعادلات درس ریاضی
چمرانی ها👈 انتخاب✅
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این دوتا خانوم تو آلمان چقدر خوب جواب خبرنگار شبکه معاند رو دادن👌
چمرانی ها👈 انتخاب✅
📛واکنش پایگاه عبری والا به عقبنشینی رئیس جمهور آمریکا: بیانیه دراماتیک ترامپ!
🔹والا نوشت: رئیس جمهور آمریکا اعلام کرد که به مدت ۵ روز اولتیماتوم به ایران را متوقف میکند؛ایران پیروزی را جشن میگیرد، اسرائیل سکوت میکند.
چمرانی ها👈 انتخاب✅
جمع چمرانی ها
📛واکنش پایگاه عبری والا به عقبنشینی رئیس جمهور آمریکا: بیانیه دراماتیک ترامپ! 🔹والا نوشت: رئیس جمه
حالا حالا ها باید جواب پس بدید و جبران خسارت کنید
اینبار مردم در خیابان ماندند که حضور نحس آمریکا و صهیون کودک کش را از منطقه پاک کنند.
#بزن_که_خوب_میزنی
چمرانی ها👈 انتخاب✅
🔰روایت ازدواج عروس رهبر شهید (همسر آقا سید مجتبی ) که شهید شدند، از زبان پدر شهیده، آقای حداد عادل
❇️ ازدواج پسر آقا (۱)
🔹 در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود: «بچه ما فعلاً سال چهارم دبیرستان است و میخواهد کنکور بدهد.»
❓ آن خانم گفته بود: «حالا نمیشود ما بیاییم دختر را ببینیم؟»
♻️ خانم ما گفته بود: «نمیشود. اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. من نمیدانم چه کسی میخواهد بیاید!»
✳️ آن خانم گفته بود: «من خانم مقام رهبری هستم.»
🔹 خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم. صبر کنید با آقای دکتر صحبت میکنم، بعد شما را خبر میکنم.»
🔹 بعداً تماس گرفتند که ما حرفی نداریم. با خودمان میگفتیم شاید آنها آمدند ولی نپسندیدند. پس برای اینکه دختر هوایی نشود، بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند تا بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند. پس قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان. از قضا، خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود. ساعتی را خانم ما هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشستند. خانم ما گفته بود: «من دخترم را صدا میزنم و به دفتر میآورم بعد شما او را ببینید.» او را دیدند. دختر هم رفت سر کلاس. خانم آقا هم رفتند.
🔺 چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم. ایشان گفتند: «خانم استخاره کردند. خوب نیامده.»
🔹 من بعداً گفتم: «خدا را شکر که دختر ما نفهمید؛ مبادا به روحیهاش لطمه بخورد!»
🔹 يک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره میخواهیم بیاییم.
❓ خانم ما گفته بود: «خانم، چی شده دوباره میخواهید بیایید؟ آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده.»
♻️ خانم آقا گفته بود: «چون دخترتان دختر خوبی است و نمیتوانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم و خوب آمد. اگر اجازه بدهید، بیاییم.»
🔹 آن موقع، دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما، با یک قواره پارچه به عنوان هدیه تا عروس را ببینند و گفتوگو کنند. آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند، از دخترم پرسیدم: «نظرتان چیست؟» ایشان موافق بودند. به او گفتم: «خوب فکرهایت را بکن!»
🤝 بعد از چند روز رفتم پیش آقا. آقا فرمودند: «داریم خویش و قوم میشویم!»
⁉️ گفتم: «چه طور؟!»
✳️ گفتند: «اینها آمدند و پسندیدند و در گفتوگو به نتیجه رسیدهاند.» و پرسیدند: «نظر شما چیست؟»
🔹 گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست!»
✳️ آقا گفتند: «نه، بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما وضع مناسبی است، ولی [وضع زندگی] ما اینجور نیست و اگر بخواهم تمام زندگیام را بار کنم، غیر از کتابهایم
يک وانت بار میشود. اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و يک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین میآیند و با من دیدار میکنند. من پول ندارم که خانه بخرم. يک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی و يک طبقه را مجتبی زندگی میکند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود! يک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما يک زندگی این جوری داریم. شما این جوری زندگی نکردهاید، نسبتاً زندگی خوبی دارید؛ خونه دارید، زندگی دارید. حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود، مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. میخواهد روحانی شود و برود قم درس بخواند و زندگی بکند و... همه را بگو تا بداند.»
✅ من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شديم.
🔹 آقا يک خانهای قبل از ریاستجمهوریشان داشتند توی جنوب تهران. ایشان آن را اجاره دادهاند و خرج زندگیشان را از آن در میآورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمیگيرند و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه، برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟ آقا فرمودند: «اولاً، سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد، همان را مهریه دختر بگذارید، ولی من چون برای مردم خطبه عقد میخوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمیخوانم -تا حالا هم نخواندم- با این حال، اگر بخواهید، میتوانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید ولی من عقد را نمیتوانم بخوانم، چون تا حالا برای مردم نخواندم پس برای عروسم هم نمیخوانم. بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند. اشکالی هم ندارد. از نظر من اشکالی ندارد.
🔹 ما گفتیم: «نه آقا، این که نمیشود. ولی باشد. حالا من صحبت میكنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.
✳️ گفتند: «میتوانید مراسم عقد را در تالار بگیرید، ولی من نمیتوانم شرکت کنم.
👈 ادامه در پست بعدی...
❇️ ازدواج پسر آقا (۲)
👈 ادامه پست قبلی...
🔹 گفتم: «آقا، هر جور شما صلاح میدانید.
✳️ فرمودند: «میخواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد جا میشوند. نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت میکنیم.»
🔹 ما نگاه کردیم کلاً اینجا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمیگیرد. ما حتی قوم و خويشهای درجه اولمان را نمیتوانستیم دعوت کنیم. پذیرفتیم. خلاصه، تعدادی از اقوام نزديک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور. ایشان از غیر فامیلشان هم، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک رقم غذا نیز درست کردیم.
🟢 قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر میخواهم، نه ساعت میخواهم و نه چیز دیگری.»
🔹 من هم گفتم حداقل يک حلقه که میگیرد. آقا گفتند: «چه کار کنم، مجتبی؟!»
🟢 آقا مجتبی گفت: «نمیخواهم.» بعد، آقا يک انگشتر عقیق داشت. گفتند: «این انگشتر را يكی برای من هدیه آورده. اگر دخترتان قبول میکند، من این را هدیه میدهم به ایشان. ایشان به عنوان حلقه هدیه بدهد به مجتبی.»
🔹 پذیرفتیم. خلاصه، آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود. دادیم یک انگشترسازی و ۱۰۰ تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند. خلاصه، خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰ تومان. این شد حلقه داماد.
🔹 به آقا گفتم: «توی همه این مسائل احتیاط کردیم. دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما.»
✳️ آقا فرمودند: «دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم.»
🔹 ما داشتیم در همان ايام عروسی میگرفتیم برای پسرمان و يک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند. خلاصه، قبل از آنکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد.
✳️ آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی میدهم و شما هم يک فرش.»
🔹 مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا. مراسم در خانه ما طول کشید، تا آمدند عروس را ببرند، خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت يک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه. دیدیم آقا همینطور بیدار نشستهاند منتظرند که عروس را بیاورند. گفتند: «من اخلاقاً وظيفه خود میدانم برای اولین بار که عروسمان قدم می گذارد توی خانه ما و توی فامیل ما، من هم بدرقهاش کنم. هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید برای من ارزشی قائل نبودند.»
👌 ما تعجب کرده بودیم و فکر نمیکردیم آقا تا آن موقع شب بیدار باشند به خاطر اینکه عروسش را میخواهند بیاورند.
🔹 خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود، غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند: «آقای دکتر، امشب شام هم نداشتیم. من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم که شما خوردنی چيزی ندارید؟ یکی از پاسدارها گفت غیر از کمی نان چیز دیگر نداریم. گفتم که بیاور. حالا یک چیزی میخوریم!»
✅ بعد هم که دخترمان وارد شد، آقا نشستند و چند دقیقهای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند، خوشآمد گفتند. بعد برگشتیم.
💬 راوی: دکتر غلامعلی حداد عادل، پدر عروس رهبر شهید انقلاب
📚 منبع: کتابچه قائد اُمت، کاری از اندیشکده راهبردی سعداء
#رهبر_شهید
چمرانی ها👈 انتخاب✅
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚫️ ارسالکنندگان ویدیو به رسانههای ضدایرانی منتظر این لحظه باشند
چمرانی ها👈 انتخاب✅
🚀موج ۷۸ سپاه با رمز (یا دلیل المتحیرین) شروع شده.
🤲برادران هوافضا از اسامی ائمه علیهم السلام فارغ شدن و رو به دعای جوشن کبیر آوردن فقط به اسراییل بگم این دعا ۱۰۰۰ تا اسم داره.
🤌فعلا ترامپ برای آتش بس باید صبر کنه تا جوشن کبیر برادرا تموم بشه😂
👌سید مجید تازه شروع کرده به جوشن کبیر خوندن
چمرانی ها👈 انتخاب✅
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥با پول یک باک بنزین تو آمریکا تو ایران چیا میشه خرید؟
چمرانی ها👈 انتخاب✅
#روایت_از_صحنه
#ارسالی
این دوتا رو ببینید باهم شعار میدادن:
این آخرین نبرده پهلوی سکته کرده😂
بعد پسره به من میگفت شعار دادم خانمه شال سرش نبوده بهم فحش داده
ولی همچنان ادامه میداد: مرگ بر آمریکا با سر رفته تو ریکا😄 خیلی شعارهای متفاوت و بامزه میدادن.
دختره به پسره میگفت تو بگو پهلوی برمیگرده من بگم غلط اضافه کرده
چمرانی ها👈 انتخاب✅
🔴خاطره ای از پدافند
بچه های پدافند هیچ کدوم موبایل ندارن و اجازه هم ندارن با خودشون گوشی ببرن.
اگر هم میشد گوشی ببریم اصلا اونجا وقت نمیشه گوشی نگاه کنی و اخبار رو بالا پایین کنی
یکی که از بیرون میاد ازش اخبار رو میپرسن. یکی از سوالات همیشگیشون اینه که مردم کف خیابون هستن یا نه؟
وقتی میشنَوَن که خیابون ها شلوغه با جون و دل، میشینن پشت پدافند .انگار که انرژی تازه ای میگیرن.کلی ذوق میکنن و خدا رو شکر میکنن. از زبان خیلی هاشون شنیدم که میگن «الهی ما فدای مردم بشیم».«خدا حفظ کنه این مردم باغیرت رو»
اونجا اکثرا پیش میاد که ۴۸ ساعت هم نخوابی. چون دائم باید حواست باشه و پشت پدافند آماده باشی.خوابیدن هم که به همین راحتی نیست.یا باید کنار پدافند بخوابی توی اون سر و صدای توپ ها و پدافند ها یا باید توی جان پناه های نیم متری خودت رو جمع کنی و بخوابی. شبها واقعا اونجا خیلی وحشتناکه.
خیلی خیلی سرده و سوز داره.
من خودم گاهی ۷ تا پیرهن میپوشم اما بازم میلرزم.
آسمون پر از ستاره هست، باید دائم نگاهت به آسمون باشه تا پهپاد نیاد.خیلی باید حواست جمع باشه چون ممکنه با ستاره ها یا با ماهواره های استارلینک اشتباه بگیری.
آسمون پر از ماهواره های استارلینک هست که دائم در حرکتن.
اونجا همیشه وضعیت قرمزه.باید سریع نمازت رو بخونی و سریع هم غذات رو بخوری.
ماه رمضون موقع افطار بود. رفتیم افطاری رو تحویل بگیریم.دیدیم یک ظرف کوچیک الویه هست با نون لواش. و یک ظرف هم پلو قیمه.
یک دونه نوشابه هم بود
گفتن هرکدوم رو خواستید بردارید بعدی رو موقع سحر بیایید بگیرید.
بعضیا الویه گرفتن و قیمه رو گذاشتن برای سحری. بعضیا هم قیمه گرفتن.
گفتیم نوشابه چندتاست؟
گفتن همین یکیه.یا افطار بخورید یا سحر. خواستم نوشابه رو بذارم سحری بخورم
یکی با خنده گفت شاید تا اون موقع نرسیم، شهید بشیم.
یا اینکه موشک بخوره همه غذا ها از بین ببره
خلاصه من نوشابه رو گرفتم با الویه خوردم. آنقدر هواسرد بود، نون لواش رو که از پلاستیک در آوردم به چند دقیقه نکشید خشک شد.
وسط افطاری بودیم که وضعیت قرمز شد و غذا رو نصفه رها کردیم رفتیم پای پدافند.
یه عده مشغول تیراندازی بودن.یه عده خشاب گذاری یه عده رصد آسمون.
خلاصه انقدر مشغول شدیم که غذاهامون رو فراموش کردیم.بعد یکی دو ساعت که وضعیت بهتر شد یکی گفت بریم بقیه غذا رو بخوریم .اما دیدیم نون ها رو که باد برده. الویه و قیمه هم درش باز بود پر از شن و خاک شده.
خواستیم نوشابه رو بخوریم بازم اعلام کردن وضعیت قرمزه.سریع اومدیم پشت پدافند.
اما بعضی بچه ها دیگه حتی نوشابه هم نتونستن بخورن...
روحشون شاد.
بچههای پدافند واقعا به عشق مردم محکم وایستادن پای پدافند
همه سختیها و گرسنگیها و بیخوابی ها رو بخاطر مردم تحمل میکنن
تنها خواستشون اینه که مردم خیابونها رو خالی نکنن
بچههای پدافند حرفشون اینه
-گرسنگی با ما
-تشنگی با ما
-بی خوابی با ما
-فدا شدن با ما
❌خیابون باشما
چمرانی ها👈 انتخاب✅