1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گیفهای عaشقانه میخوای؟❤️🔥
برای چت با پaرتنرت ؟ 🥹
این چنل منبع ِگیفایکaپلیه ..
https://eitaa.com/joinchat/1066141232C7dca530e04
از دست نده گیفاشو❗️
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گربه دوست داری؟ 🐈💗
این چنل کلی گیفگربهمیزاره 💫.
از دستش نده
https://eitaa.com/joinchat/1066141232C7dca530e04
هدایت شده از -𝐊𝐚𝐁𝐨𝐒 !
من که مردم برا شما زیباممم😭💕
10/10
https://eitaa.com/joinchat/1283393185Cce51ab4079
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت نهم: تولد فریدون
خوابی که ضحاک دیده بود، لحظهای از ذهنش بیرون نمیرفت. هر شب با وحشت میخوابید و هر روز با ترس از خواب بیدار میشد. او دیگر از سپاه دشمن یا شورش مردم نمیترسید؛ ترسش از کودکی بود که هنوز به دنیا نیامده بود، اما سرنوشتش را رقم میزد.
...
ضحاک فرمان داد مأمورانش در همه شهرها و روستاها بگردند. هرجا نوزادی از خاندان پادشاهان یا کودکی که نشانی از آن پیشگویی داشت پیدا میشد، او را میکشتند. سالها این جستوجو ادامه داشت و بسیاری از خانوادهها در ترس زندگی میکردند.
...
در همان روزگار، مردی از نسل جمشید به نام آبتین زندگی میکرد. او همسرش فرانک را بسیار دوست داشت و امید داشت فرزندشان روزی آیندهای روشن برای ایران بسازد. اما سایه مأموران ضحاک همیشه بالای سرشان بود.
...
چندی بعد، پسری به دنیا آمد؛ کودکی که نامش را فریدون گذاشتند. از همان لحظه تولد، مادرش احساس میکرد سرنوشت بزرگی در انتظار این نوزاد است. اما هنوز خبر تولد او به گوش ضحاک نرسیده بود.
...
خبر خیلی زود به مأموران رسید. آنها به دنبال کودک افتادند تا پیش از بزرگ شدن، او را از میان بردارند. آبتین فهمید دیگر ماندن در خانه ممکن نیست و باید هرطور شده جان فرزندش را نجات بدهد.
...
فرانک، بیآنکه لحظهای درنگ کند، نوزادش را برداشت و از خانه گریخت. راهی کوه و دشت شد؛ جایی که کمتر کسی رفتوآمد میکرد. تنها امیدش این بود که بتواند پیش از رسیدن مأموران، جایی امن برای فریدون پیدا کند.
...
سرانجام به مرغزاری رسید که در آن، گاوی شگفتانگیز زندگی میکرد؛ گاوی به نام برمایه. این گاو در شاهنامه به زیبایی و نیرومندی معروف است. فرانک، فریدون را به نگهبان آن مرغزار سپرد و از او خواست مانند فرزند خودش از این کودک نگهداری کند.
...
فریدون سالهای نخست زندگیاش را با شیر برمایه بزرگ شد. در همان مرغزار، دور از چشم مأموران ضحاک، هر روز نیرومندتر از قبل میشد. هیچکس جز چند نفر نمیدانست این کودک همان کسی است که خواب از چشم ضحاک ربوده است.
...
اما آرامش زیاد دوام نیاورد. خبر وجود این کودک کمکم به گوش ضحاک رسید. او دستور داد همه جا را بگردند و اگر گاوی با این نشانهها یا کودکی پنهان پیدا کردند، هیچکدام را زنده نگذارند.
...
فرانک فهمید دیگر ماندن فریدون در آن مرغزار خطرناک است. دوباره فرزندش را در آغوش گرفت و این بار راهی کوه البرز شد؛ جایی که مردی پارسا و دانا زندگی میکرد. او امیدوار بود این مرد، فریدون را طوری پرورش دهد که روزی بتواند در برابر ضحاک بایستد.
داستان از اینجا وارد یکی از مهمترین فصلهای شاهنامه میشود؛ کودکی که روزی قرار است بزرگترین ستمگر زمان خود را شکست دهد...
ادامه دارد...
『@badtweeti 』
هدایت شده از -𝐊𝐚𝐁𝐨𝐒 !
عالیههه
10/10
https://eitaa.com/joinchat/1283393185Cce51ab4079