eitaa logo
ᵉʳʳᵒʳ⁴⁰⁴
691 دنبال‌کننده
29 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝑽𝒆𝒍𝒐𝒙کم‌بفور
میخاددد ببینه منوو🐣💓 https://eitaa.com/joinchat/2860386070Cc5e44386a2 دیگ کی میخاد ببینه منوو!؟
طرفدارای شایان یو ببینمتون؟ https://eitaa.com/joinchat/3807250127C7e5f6372a3
هدایت شده از ‌اینجانب
عقل لامذهب به حرفم گوش کن عاشق نشو این دوچشم قهوه ای آنقدر هم معصوم نیست. 『@badtweeti 』
هدایت شده از ‌اینجانب
📜 قسمت بیست‌وششم: هفت‌خان رستم؛ خان چهارم، زن جادوگر رستم پس از کشتن اژدها، رخش را زین کرد و دوباره به راه افتاد. مقصد همچنان مازندران بود؛ جایی که کیکاووس و سپاه ایران در بند دیوان گرفتار بودند. رستم از میان راه‌های دشوار می‌گذشت و هرچه بیشتر پیش می‌رفت، به سرزمین جادوان نزدیک‌تر می‌شد. تا اینکه پس از مدتی، ناگهان منظره‌ای کاملاً متفاوت پیش رویش قرار گرفت؛ دشتی سرسبز، پر از درخت و گیاه، با آب روان و چشمه‌ای زلال. > چو از آفرین گشت پرداخته بیاورد مر رخش را ساخته نشست از بر زین و ره برگرفت ره منزل جادو اندر گرفت ... رستم که بعد از آن همه سختی و بیابان بالاخره به آب و سبزه رسیده بود، از رخش پایین آمد. کنار چشمه سفره‌ای رنگارنگ پهن شده بود؛ نان، نمک، خوراک و گوسفندی بریان روی سفره قرار داشت و جامی پر از می هم در کنارش بود. در کنار سفره سازی قرار داشت؛ همه‌چیز آن‌قدر دل‌نشین بود که رستم برای لحظه‌ای سختی‌های سفر را فراموش کرد. اما رستم نمی‌دانست این سفره متعلق به جادوان است. > درخت و گیا دید و آب روان چنان چون بود جای مرد جوان چو چشم تذروان یکی چشمه دید بجامی چو خون کبوتر نبید همی غرم بریان و نان از برش نمکدان و ریچار گرد اندرش ... رستم کنار سفره نشست و شروع به خوردن کرد. بعد چشمش به ساز افتاد. آن را برداشت و شروع به نواختن کرد. آوازش در دشت پیچید؛ اما آواز رستم فقط یک آواز شاد نبود. او از زندگی خودش می‌گفت؛ از اینکه سهمش از زندگی بیشتر جنگ بوده تا آرامش، و میدان جنگ برایش مثل خانه شده است. > که آوارهٔ بد نشان رستم است که از روز شادیش بهره کم است همه جای جنگست میدان اوی بیابان و کوهست بستان اوی ... رستم در آوازش از روزهایی گفت که همیشه با دشمنان و موجودات خطرناک جنگیده؛ از دیو و اژدها گرفته تا شیر و پلنگ. مردی که حالا کنار سفره‌ای پر از شراب و غذای فراوان نشسته بود، خودش بهتر از هرکسی می‌دانست که زندگی‌اش کمتر رنگ آرامش دیده است. > همه جنگ با دیو و نر اژدها ز دیو و بیابان نیابد رها می و جام و بویای گل و مرغزار نکردست بخشش مرا روزگار ... صدای ساز و آواز رستم در دشت پیچید و به گوش زن جادو رسید. او از سپاه جادوان بود و فهمید پهلوانی که وارد سرزمینشان شده، همان رستم است. زن جادو می‌دانست با چهره واقعی خودش نمی‌تواند به رستم نزدیک شود؛ بنابراین از جادویش استفاده کرد و خودش را به شکل زنی جوان، زیبا و آراسته درآورد. > بگوش زنی جادو آمد سرود همان نالهٔ رستم و زخم رود بیآراست رخ را بسان بهار وگر چند زیبا نبودش نگار ... زن جادو با ظاهر زیبا و فریبنده نزد رستم آمد. رستم هم که از حقیقت ماجرا خبر نداشت، او را مانند یک زن معمولی دید. زن کنار او نشست و با خوش‌رویی با رستم صحبت کرد. رستم هنوز نمی‌دانست کسی که روبه‌رویش نشسته، دشمنی است که با جادو خودش را پنهان کرده. > بر رستم آمد پر از رنگ و بوی بپرسید و بنشست نزدیک اوی ... اما رستم پیش از آنکه فریب این ظاهر زیبا را بخورد، یزدان را یاد کرد و به نیایش پرداخت. همین لحظه، جادوی زن شکست. چهره زیبای او ناگهان تغییر کرد؛ سیاهی و زشتی چهره واقعی‌اش آشکار شد. رستم همان لحظه فهمید که این زن انسان نیست و با یک جادوگر روبه‌رو شده است. > تهمتن به یزدان نیایش گرفت برو آفرین و ستایش گرفت چو آواز داد از خداوند مهر دگرگونه برگشت جادو به چهر ... زن جادو که فهمید رسوا شده، دیگر نتوانست ظاهر زیبایش را حفظ کند. رستم فرصت فرار به او نداد. کمندش را برداشت و به سوی جادوگر انداخت و او را گرفتار کرد. حالا دیگر آن زن زیبارویی که چند لحظه قبل کنار سفره نشسته بود، نبود؛ پیرزنی جادوگر و پر از نیرنگ در برابر رستم گرفتار شده بود. > بینداخت از باد خم کمند سر جادو آورد ناگه به بند بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی بر آن گونه کت هست بنمای روی ... رستم از او خواست چهره واقعی خودش را نشان دهد. جادوگر دیگر راهی برای پنهان شدن نداشت و ماهیت واقعی‌اش آشکار شد. رستم فهمید این هم یکی دیگر از دام‌هایی بوده که در مسیر مازندران برایش گذاشته‌اند؛ دشمنی که به جای زور بازو، با فریب و جادو می‌خواست او را گرفتار کند. رستم خنجرش را کشید و کار زن جادو را یکسره کرد. > میانش به خنجر به دو نیم کرد دل جادوان زو پر از بیم کرد ... بعد از کشته شدن جادوگر، رستم دوباره سوار رخش شد و راهش را ادامه داد. اما هنوز نمی‌دانست مرحله بعدی چه اندازه تاریک و هولناک خواهد بود. کمی بعد، وارد سرزمینی شد که روشنایی در آن گم شده بود؛ جایی چنان تاریک که خورشید و ماه هم انگار در بند بودند. خان چهارم به پایان رسید؛ اما خان پنجم، او را وارد تاریک‌ترین بخش این سفر می‌کرد... ادامه دارد... 『@badtweeti 』
هدایت شده از 𓄂𝐦𝐦𝐝𓆃
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت؛ شی•پ و ف•اب داریم... پسرا؛ بریم رو تخ•ت خانومی؟ دخترا؛باخودت Me; @Zi_Zi_golo We; https://eitaa.com/joinchat/498927353Cb1677c893c کویر؟خونه بخت نمیخوای بری🤡💔
هدایت شده از 𓄂𝐦𝐦𝐝𓆃
کویر چرا😔
هدایت شده از 𝑽𝒆𝒍𝒐𝒙کم‌بفور
هدایت شده از ♪𝑚𝑢𝑠𝑖𝑐♪
442.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت خاله ام بیاین نقطه سند کنید نمره بدم ( کامل شدی مجازات کن جز عکس و ویس و نت و پول و.... ) 🤡 𝑀𝑒: @NAZI11112 جوین باش بزارمت✨
هدایت شده از NiNi.
تا حالا شده حس کنی هیچ دوستی نداری؟ یعنی دوست داشته باشی اما هیچ کدومشون اونقدر باهاشون راحت و خوب نباشی که بهشون بگی دوست😢 _ برام هیچوقت مهم نبوده این موضوع
هدایت شده از NiNi.
کلاس چندمیی _ نهم