آتش
نفرت دارم از من بودن، خویش، آدمی بودن.. نفرتم آنچنان خانمان سوز است که آشکارا اجزا، ماهیتم و اندیشه هایم همگی در قالب نحسیت گریبان مرا گرفته و روحم را عریان میکنند.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/FMdaily
خاک
و آنگاه صدای شیون پنهانی میشنوم که از عمق جانم میوزد... اوایل به دنبال صاحب صدا میگشتم و میگفتم لابد زیر تخت، پشت در، پس پردهٔ حمام یا در کمد پنهان شده است. میگشتم و میگشتم و وقتی سکوت طولانی میشد، یقین میکردم که این صدا، مانند بادی از گور قربانیانِ بیخونخواه، با یک دنیا اندوه و زاری از درون خودم میوزد...
𝐝𝐞𝐚𝐫:https://eitaa.com/The_midnight_Library
آب
در درون خود فرومیروم و در اینجا جهانی را مییابم! ولی جوهرهٔ این جهان هم بیشتر گمان است و گنگی، و نه گردش و گزارشی زنده. چنین است که همهچیز در پیش حس و نگاهم به هم میریزد و تار میشود و من دوباره رؤیاآلوده به دنیا لبخند میزنم و میگذرم.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/Happiness_03
آتش
همیشه زمانی که دلم میخواهد گلولهای در مغزم خالی میکنم. ولی بعد، در پای موسیقی او آن تیرگی و تشویش جانم پراکنده میشود و من دوباره آزادتر نفس میکشم.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/joinchat/1439892323Ce5fe18c846
آب
در امتدادِ آبیِ دریا گم میشوم،
تا خودم را در آرامترین شکلِ جهان پیدا کنم.
𝐝𝐞𝐚𝐫: @Som_26
باد
من فقط بلدم بنویسم و داستان تعریف کنم. کسی به من یاد نداده چطور با خودم حرف بزنم یا از زندگی در برابر مرگ محافظت کنم. مینویسم چون نمیخواهم به یاد بیاورم دعا کردن یا نفرین چگونه است.
𝐝𝐞𝐚𝐫: https://eitaa.com/fairypapers