‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
میزنم عینک به چشمم، درس میخوانم ولی پنج ساعت روی یک خط ماندهام در فکر تو
شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول
بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود.
- لابهلای خنده های جمع یادت میکنم خیره ماندنها به نقش روی قالی ساده نیست...