یکسینه حرف هست ولی نقطهچین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم همین بس است
یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم
کو شوکران ؟ که زندگی اینچنین بس است
‹ عشق آمدهست عقل برو جای دگری ›
یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است
مورم ، سیاوشانه به آتش نکش مرا
یکذره آفتاب و کمی ذرهبین بس است
ظرف بلور ، روی لبت خندهای بپاش
نذری ندیده را دوخط دارچین بس است
مارا به تازیانه نوازش نکن عزیز
که سوز زخم کهنهی افسار و زین بس است
از این به بعد عزیز شما باش و شانههات
ما را برای گریه سرِ آستین بس است
‹unsaid›
#ازنگاهِمن
قاضیِ عادلِ قصه به نگاهت دل باخت
یک نگه کردی و یک دادسرا ریخت به هم .
‹unsaid›
خیالت که همیشه هست،امروز دلم خودت را خواست
ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی زین خوبتر نباشد
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخے کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریہ کنی
کل دنیا سراب است
بخند