‹unsaid›
بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟ گرمی ثانیهای خانه شدن را بلدی؟ تو که ویرانه کننده است غمت میدانم
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد،
خشتخشت و آجر آجر ، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پایِ یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد
با همین نیمه ، همین معمولیِ ساده بساز
دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد.
همـه روی یک سر بجـنگ آوریــم
جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم
همه سربسر تن به کشتن دهیم
بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم
-حکیم ابوالقاسم فردوسی.