هو الصبور
امروز اولین جلسهٔ اردوی تابستانی حلما بود. صبح با پدرش راهی شد و ظهر برادرش رفت دنبالش. از بچههای کلاسشان فقط یک نفر دیگر آمده، یحتمل دلشورهٔ شروع دوباره جنگ باعث شده مادرها دخترهایشان را در خانه نگهدارند و برای اردوی تابستانی به مدرسه نفرستند. به حلما که حسابی خوش گذشته بود، از نُه اسفند که جنگ شروع شده دیگر مدرسه نرفته بود، کلاس نقاشی و اوریگامی داشتهاند و بعد مقداری ریاضی هم کار کردهاند. با لباس فرم مدرسه و روسری مشکی گلگلیاش رفته بود و جالب که روسریاش اصلاً تکان نخورده و گیرهای که خودم صبح برایش زدم تا ظهر مانده.
امروز خبر مرگ ناگهانی یک مقام آمریکایی هم تیتر اول اخبار بود. لیندسیگراهام سناتور ضدایرانی و جنگطلب که گویا یکدفعه به درک واصل شده. بعضی گمانهزنیها احتمال ترور بیولوژیک را مطرح کردهاند. طنازهای مجازی هم شروع کردهاند به تولید محتوا. یکی نوشته بود «وقتی حضرت عزرائیل ولایتمدارتر است از مسئولین ماست.» آن دیگری تحلیل کرده بود «هنوز ۲۴ ساعت نشده مقام عظمای ولایت حکم انتقام و خونخواهی صادر کردهاند، جناب عزرائیل پیشگام و پیشقدم در خونخواهی حضرت آقا دست جنبانده.» بعضی هم اراجیف ملعون سقطشده را پخش میکنند و صحبتهایش در مورد آرزوی شکست و نابودی ایران که به گور برده.
آمریکا امروز هم به مناطق جنوبی چندین حمله کرده و نیروهای نظامی عزیز هم حسابی از پس قلدریاش برآمدهاند. بهنظر میرسد بهزودی آتش جنگ شعلهورتر خواهد شد و احتمال خیلی زیاد تهران هم درگیر میشود.
خیلیها سوای نگرانی از شروع دوبارهٔ آتش جنگ، بیشتر نگران بیکار شدن و کساد شدن بازار کار هستند. بعضیها هم تاب و طاقت رفتن به خانهٔ دیگران را ندارند. فاطمه میگفت امروز توی پارک، خانمها صحبت میکردند که اگر دوباره به تهران حمله کند، شهرک خودشان میمانند و خانهٔ پدر و مادر خودشان یا همسرشان نمیروند. میگفتهاند با بچههای کوچک و پرسروصدا جایی رفتن سخت است. اغلب هم چند تا بچهٔ قد و نیمقد که بیشتر اذیت میشوند. و از همه مهمتر گرانی بیداد میکند و آدم رویش نمیشود جایی برود و چندین روز بماند.
دلم برای دلهرهها و نگرانیهایشان سوخت. واقعاً آوارگی سخت است، استرس و اضطراب جنگ و آسیبهایش یکطرف، این احساس سر بار بودن و مزاحم بودن یکطرف. ما از اواسط جنگ دوازده روزه رفتیم خانهٔ مامان. فاطمه و بچههایش هم بودند. کارها را با کمک هم انجام میدادیم و تاحدی هم مواد خوراکی و غذایی بردیم. هرچه مامان اصرار کرد که چه کاریه! هرچه آوردید، بردارید ببرید خانهٔ خودتان، قبول نکردیم. مخصوصاً ما که چهار نفر بودیم. بهشان گفتم مامان جان، همانچیزی که خانهٔ خودمان میخوردیم را آوردیم. اگر قبول نکنی مجبوریم برگردیم خانهٔ خودمان، که دیگر قبول کرد بمانیم و وسایل هم بماند، اگرچه تا میشد نمیگذاشت دست به هیچ کدامشان بزنیم.
اما این جنگ خانهٔ خودمان بودیم، اگرچه تقریباً هر روز به خانهیشان سر میزدیم. اما دیگر آنجا نرفتیم. واقعاً نمیشد، یکی دو روز نبود که. حالا هم جنگ بشود باز خانهٔ خودمان میمانیم. اما فاطمه فرق دارد، هم خانهیشان محلهای است که زیاد مورد عنایت موشک و بمباران واقع شده. هم همسرش سرشلوغتر میشود. با دوتا بچهٔ کوچک، معلوم است باید بیاید خانهٔ مامان، اگرچه فعلاً که یککلام میگوید نمیآیم. همینجا میمانم. باید منتظر ماند ببینیم چه میشود و شعلهٔ جنگ به کدام شهرها سرایت میکند.
الان حدود ساعت دو نیمهشب است، و درگیری در مناطق جنوبی شدید است. چابهار، بندرعباس و سیریک و....
عجب اوضاع بدی است. دلم میخواهد چلهای نذری دعایی چیزی بلد بودم، بست مینشستم انجامش میدادم تا بهسرعت ترامپ ملعون و نتانیاهو لعین به درک واصل شوند.
یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵
#جنگرمضان
#روایتجنگ
#روزصدوسیوپنج
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maaahjor
هو العلیم
امروز آشپزی تعطیل بود. از دیشب پلو و خورشت قیمه داشتیم. صبحانه را دیرتر خوردیم و غذا را گذاشتم غروب که همه اهل خانه هستند، گرم کنیم. در واقع یک تیر و دو نشان شد؛ هم ناهار، هم شام. از حدود ساعت دو بعدازظهر مشغول نمونهخوانی مجلهٔ آقای ایران شدم. خانم طاهری فایل نهایی را برایم فرستاد و خواست قسمتهایی که تازه اضافه شده را نمونهخوانی کنم: یادداشت مدیرمسئول و سردبیر، یک متن مصاحبهٔ تازه با یکی از فرماندهان ارتش و متنی که قبلاً هم نمونهخوانی کرده بودم و گویا مجدد ویرایش شده و قسمتهایی حذف و اضافه شده. خیالم بابت غذا راحت بود اما نگران کمردردم بودم. قرص مسکن خوردم و جای نشستنم را جوری طراحی کردم که کمترین فشار به کمرم بیاید. در فواصل نمونهخوانی هرجا چشمم خسته میشد به فضای مجازی سرک کشیدم.
در خبرها خواندم پهلویچیا و دار و دستهشان به ملعون سقطشده لیندسیگراهام #عمولیندسی میگویند. فضاحت و فلاکت از روی این قوم نکبت شُره میکند. مردک دشمنترین ایران و ایرانی بوده، آرزوی نیستی و محو این کشور عظیم را داشته، تمام تلاشش را برای نابودی، ویرانی و از بین بردن این آبوخاک کرده بعد این بیشرفها عمو صدایش میکردهاند. اگرچه این بیوجودها به ترامپ و بیبی و هرکه سر دشمنی با ایران دارد و در جنگ با ماست، عمو میگویند. خب البته از یک قوم و قماشاند. لابد برای همین دست به دامن عموها شدهاند که ایران را نابود کنند. همهٔشان بیوجودهای بیشرفیاند که بر علیه آزادگی و حریت تلاش میکنند.
در آمریکا هم عدهای که برای شهادت مظلومانه بچههای میناب و ناو دنا و تمام کسانی که در بمباران دشمن جان عزیزشان را از دست دادهاند، صمٌ بکمٌ عمیٌ بودهاند حالا برای نفله شدن این عجوز زپرتی نادرست، فاز غم برداشته و با روشن کردن شمع و اهدای گل و این جنگولکبازیها مراتب غمگساری و مصیبت عظمای خود را به أربابان پلیدشان عرضه کردهاند. رعیتهای بیهمهچیز که نهتنها فکر و اندیشه و عقلشان را بر باد دادهاند که به وجدان و شرف و آدمیتشان هم برای منافع دشمنان خونی این مملکت چوب حراج زدهاند. تُف بر شرف نداشتهشان. الان بیشتر شهرهای جنوبی ایران زیر بمباران و موشکباران أربابان پلیدشان است، ککشان که نمیگزد هیچ، خوشحالند که عموهای سببیشان ایران عزیز را زیر لگد چکمههای چرکشان به خاک و خون بکشند. درد اینجاست که فاز آریایی و ایرانیشان هم گوش فلک را پر کرده. ای ننگ بر هستی بیشرافتتان بیوجودها.
غروب سفارش عسل و شیرهها آمد. دو کارتن بود. با حلما همهشان را دستمال نمدار کشیدیم، سفارش مشتریها را کنار گذاشتم و بقیه را بردیم توی اتاق و در قسمت طبقهبندی محصولات فروشی چیدیم. چهارپایهٔ فلزی تاشو هم که از دیجیکالا سفارش داده بودم رسید. اینطوری از این به بعد، من هم بیشتر میتوانم بروم تجمع و هر وقت خسته شدم بنشینم سر صندلی. این مدت که بدقلقلیهای کمرم حسابی محدودم کرده بود و خانهنشین. بهنظرم با شدت گرفتن اوضاع جنگ، تجمعات خیابانی باز رونق میگیرد و حضور جدیتر میشود. خدا کند جماعتی که حتی در این اوضاع جنگی، مدام زبانشان به طعنه و کنایه و زخمزبان میچرخد، مدتی زبان به کام بگیرند و مراعات شرایط بحرانی و جنگ را کنند تا انشاءالله نیروهای مدافع وطن منجسمتر حواسشان متمرکز میدان باشد.
دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵
#جنگرمضان
#روایتجنگ
#روزصدوسیوشش
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maaahjor
هو الحکیم
امروز دومین روز اردوی تابستانی حلما بود. محمدطه را بیدار کردم بردش مدرسه. ساعت ۱۲:۳۰ هم رفت دنبالش. بازم از کل کلاس فقط دو نفر آمدهاند، احتمالاً بخاطر شعلهور شدن آتش جنگ والدین نگرانند و ترجیح میدهند بچهها خانه و پیش خودشان باشند تا مدرسه. راستش من هم خیلی اضطراب دارم، ولی دلم میسوزد برای حلما. توی خانه خیلی حوصلهاش سر میرود، هیچ کلاس تابستانی هم ثبتنامش نکردیم، اینطور لااقل دو روز در هفته سرگرم میشود. برای ناهار عدسی گذاشتم. عجب عدس ریزی بود، مال پارسال است. دو مشت آخرش بود، گفتم بپزمش که تمام شود، بعد ظرفش را با عدس امسالی پر کنم. چند تا سیبزمینی هم پختم که شب سمبوسه درست کنم. سبزی پاکشده دلمه را توی لگن خیس کردم که برقها رفت. تابستان آمد و قطع روزانهٔ برق شروع شد. البته توی کانالی از قول یکی از اعضای شورای شهر زده بود علت قطعی برق این است که دشمن بعضی تأسیسات برقمان را مورد هدف قرار داده. خداراشکر چراغقوه شارژ دارد، گذاشتمش کنار سینک. و با روشناییاش سبزی را شستم.
چند روز است شهرهای جنوبی زیر آتش دشمناند، بندرعباس، سیریک، بندر لنگه، بوشهر و..... ای ستمکش جنوبیهای دلاور. دلم میخواست هم مهارت تکتیراندازی داشتم و هم فرصت کشتن ترامپ و نتانیاهو و هر خبیث دیگری در عالم. و یک تیر مینشاندم وسط پیشانی کثیفشان و جمعیت زیادی از آدمها را از شرشان نجات میدادم. اصلاً کاش دعا و وردی بلد بودم که از راه دور میخواندم و فلج و کر و کور و لالشان میکردم. ملعونین سگجانند، هیچ اتفاقی برایشان نمیافتد. حالا من باشم با دو تا استرس و فشار عصبی، کل بدنم هنگ میکند و لابد با این حجم موضوع جنجالی تابحال ریق رحمت را سر کشیده بودم.
امروز انگار اولین جلسهٔ علنی مجلس هم برگزار شده، بالاخره بعد چندماه تعطیلی جلسهٔ حضوری گذاشتهاند. البته عدهای به همین جلسهٔ حضوری مجلس انقلت دارند، اگرچه به تعطیلیاش هم عدهٔ دیگری اشکال میکردند. من که واقعاً گیجم و نمیدانم درست و غلط سیاست چیست. در واقع نه میدانم و نه سر درمیآورم. فقط دعا میکنم بهترینها و خیرترینها برای مملکت اسلامیمان رقم بخورد، و دعا برای طولعمرِ باعزتِ تمام خادمین این آبوخاک و انشاءالله رسوایی و هلاکت دشمنان این سرزمین چه خارجی و چه نفوذی داخلی.
این ایام، روزهای سختی است. آدم بین بیم و امید زندگی میکند. هم امید داری به نابودی و هلاکت دشمن با دعا و توسل خوبان و تلاش و مجاهدت مدافعان وطن و هم نگرانی از کارشکنیها و کمآوردنهای بعضی از دستاندرکاران. هم دلت میخواهد بعد این چندماه رنج مستمر برگردی به روال عادی و منظم زندگی و هم با غم این چندماهه و اوضاع پرآشوب جنگی نمیتوانی!مدام مشوشی و منتظر موج حملاتی که بهزودی پایش به تهران هم میرسد. البته راستش انگار وقتی تهران مستقیم درگیر بود، منظورم جغرافیای تهران است نه مردم و ساکنینش. آن روزها که مستقیم زیر آتش دشمن بودیم کمتر عذابوجدان داشتم. الان مدام به شهرهای جنوبی فکر میکنم. به اضطراب و استرس مردمش. خدا به همهٔ ما توان استقامت و پایداری در راه وطن و میدان جنگ را عنایت کند.
بعد از حدود سه ساعت و نیم برق آمد. سریع شروع کردم به پیچاندن سمبوسهها. حلما هم اصرار داشت یاد بگیرد. روش پیچاندن مثلثی را یادش دادم ولی دوست داشت مستطیلی بپیچد. وسطهای کار تابهها را گذاشتم روی شعله و شروع کردم سرخکردن. بقیهاش را حلما مستطیلی میپیچید و میآورد برایم. الحق که حسابی کمک کرد بهم.
امشب هم نشد بروند تجمع. برق که قطع باشد، درآوردن ماشین از پارکینگ ممکن نیست و ماشین که نباشد، تجمع هم کنسل میشود. البته که بیشتر بخاطر اینکه حلما فقط تجمع فلکهٔ سوم را دوست دارد و جای نزدیک خانه را قبول نمیکند. ساعت نزدیک دو نیمهشب است، خیلی خستهام، میخوابم اما نمیدانم فردا چطور از خواب بیدار میشوم
سهشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
#جنگرمضان
#روایتجنگ
#روزصدوسیوهفت
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maaahjor
هو القوی
ساعت پنج و نیم بیدار شدم. حالم یکجور ناخوشی بود. هم درد کمر و ضعف پا، هم یک آشفتگی که نمیفهمیدمش. یادم افتاد دیشب انقدر خسته بودم یادم رفت داروهایم را بخورم. با اینکه حدود ساعت سه خوابیدم ولی از بیقراری، بدنم زود بیدارم کرد. هی تغلا کردم شاید دوباره خوابم ببرد اما انگار نه انگار.
محمدطه و پدرش ساعت هفت رفتند آزمایشگاه برای تعیین نوع گروه خونی. ساعت یازده پیش مشاور تغذیهای که سمانه دوستم معرفی کرده، وقت دارد. خیلی جدی دنبال رژیم و کاهش وزن است. نیم ساعت نشده، برگشتند با نان بربری تازه. بعد صبحانه پدرش رفت سرکار، محمدطه هم رفت دنبال جمعوجور کردن کارهایش که کمکم آماده بشود و برود تا بهموقع برسد. من هم تا حدود ده بیدار بودم و بعد خوابیدم. تازه خوابم برده بود که حلما بیدار شد. بهش گفتم نان بربری تازه توی سفره هست، پنیر و اردهشیره هم همینطور. خودت صبحانه بخور تا مامان یککم بخوابد. حدود ساعت یک محمدطه برگشت تا نیم ساعت دستورالعمل مشاور و چی باید بخورد و چی نباید بخورد را برایم میگفت. من هم همینطور نشسته خانه را جارو میزدم. لباسهای خشکشده را تا زدم و لباسهای شسته را روی بندرخت پهن کردم. بین کارها، هرازگاهی کانالهای خبری را چک میکردم تا ببینم اوضاع جنگ در چه حالی است.
وای از این روزهای پرتلاطم که داغ روی داغ بر دلهامان مینشیند. خیرندیده محل استراحت سربازان یک پادگان را در بمپور موشک زده، هنوز آمار شهدا و مجروحین بیرون نیامده ولی گمانهزنیها آمار بالایی از شهادت را خبر میدهد. بغض راه گلویم را میبندد، پسرهایی همسنوسالمحمدطهٔ من! بمیرم برای مادرهایشان. حالم مثل شنیدن خبر بمباران مدرسهٔ میناب است. دخترها و پسرهایمان یکییکی و چندتاچندتا باهم پرپر میشوند. چه غربتی دارد شهادت پسرهای جوانی که دور از خانواده و شهر و دیارشان آنجا خدمت سربازی میکردهاند! یعنی چندتایشان امروز اولین روز سربازیاش بوده؟! چندتایشان آخرین روزهای خدمتاش بوده؟! یا شاید حتی آخرین روز؟! کدامشان نامزد داشته یا زن و بچه؟! چندتایشان تک فرزند بوده یا تکپسر؟! کدامشان قرار بوده بعد اتمام خدمت برود خواستگاری دختری که خاطرخواهش بوده؟؟ کدامشان پدر و مادر پیری داشته که چشمبهراه آمدنش بودهاند؟! نکند اینجا هم مثل مدرسهٔ شجرهٔ طیبه چند برادر با هم خدمت میکردهاند؟! نکند باز ماکانی بینشان باشد که هیچ اثری ازش پیدا نشود؟! چشمهایم امان نمیدهد به بغض گلو، معطلش نمیماند. ماهیچهٔ قلبم مچاله شده. بهقول محمد صالحاعلا «کاش من همه بودم و با همهٔ دهانها تو را صدا میزدم.» شاید این صدای دستهجمعی دلت را راضی میکرد که منجی ما را برسانی تا ریشهٔ ظلم را برکند.
قرار نبود امروز دلمه درست کنم ولی چون رژیم غذایی محمدطه از فردا شروع میشود تصمیم گرفتم بساطش را آماده کنم برای شام امشب. محمدطه عاشق دلمه است و قطعاً وقتی او رژیم داشته باشد دیگر پختن دلمه نهتنها معنا ندارد، بلکه ممنوعش میکنم. خداراشکر امروز پیشازظهر برقها رفت و نگران قطعی برق نیستم. موادش را میپزیم. برگ و سبزی دلمه را از فریزر درمیآورم تا یخش آب شود. کلم را برگبرگ میکنم تا بعد پخت آماده پیچیدن شود. فلفلدلمهای و گوجهها را هم تو خالی میکنیم. حلما کمکآشپز شده و نشسته کنارم و گامبهگام آمادهسازی و پیچیدن مواد را ازم میپرسد. باهم حرف میزنیم و فنوفوت دلمه پیچاندن را یادش میدهم. ازم میپرسد مامان بهنظرت نقاشیام بهتر است یا آشپزیام؟! میگویم در هر دو خوبی. قبول نمیکند و میخواهد یکی را بگویم. میگویم خب بهعنوان یک دختر کلاس دومی مطمئناً مهارت نقاشیات بهتر است، اما با این دقت و ظرافتی که داری مطمئنم در آینده آشپز ماهری میشوی. خندهٔ ریزی میکند و جواب میدهد: «خب معلومه، چون معلم خوبی دارم.» دلم غنج میرود برای شیرینزبانیاش. خوب بلد است آدم را دیوانهٔ خودش کند. مواد دلمه را بیشتر پختهام که برای خانهٔ مامانها هم ببریم. محمدطه رفته باشگاه. پنجرهٔ پذیرایی باز است، هر شب حدود ساعت نه، صدای تکبیر و سرودخوانی و سخنران تجمعات میآید.
👇🏻
☝️🏻
وقتی سرود ملی پخش میشود میفهمم برنامهشان شروع شده، یکنفر که صدایش خیلی شبیه صدای حضرت آقاست بیستدقیقهای صحبت میکند، گاهی که گوش تیز میکنم میفهمم درمورد چی حرف میزند ولی وقتی مشغول کارم فقط صدایش را میشنوم. حلما تمام گوجهها را توخالی کرده، میگوید منم بیام کمک لقمه کنم؟! از اصطلاحش خوشم میآید، لقمهکردن دلمه قشنگتر از پیچاندنش است. برایش توضیح میدهم کدام طرف برگ را بگذارد کف دستش، چقدر مواد با قاشق بردارد و بگذارد وسط برگ و چطور شروع کند به لقمه کردن. صدای مهدی رسولی از پنجره راه میگیرد تا وسط هال. «بزن که خوب میزنی» حلما همراهش میخواند، بهش میگویم «بپیچ که خوب میپیچی» میخندد. لقمهکردن دلمهها که تمام میشود میگذارمش روی شعلهٔ گاز.
درد کمرم بیشتر شده، کمی دراز میکشم تا دردش آرام بگیرد. باز یاد پادگان سربازها میافتم، کدامشان عاشق دلمه بوده؟! کدامشان دلمه برگکلم یا برگمو را بیشتر دوست داشته؟! مادر کدامشان برگموهای فریزر را نگه داشته تا پسرش بیاید مرخصی و برایش دلمه بپزد؟! دخترکان میناب هم برای مادرشان کمکآشپز بودهاند؟! کدامشان بلد بوده گوجه را باظرافت و دقت توخالی کند؟ کدامشان دوست داشته آشپز ماهری باشد یا شاید نقاشی زبردست! حتماً همهشان بلد بودهاند با شیرینزبانی خستگی تن پدرها و مادرهایشان را بتکانند؟!
وااای از دل تمام مادران داغدار وطن زخمیام.....
چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵
#جنگرمضان
#روایتجنگ
#روزصدوسیوهشت
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maaahjor
هو الشافی
به لطف زحمات چندساعته دیشب، امروز ناهار داشتیم و فقط باید گرمش میکردیم. بعدازظهر رفتیم سمت خانهٔ مادرها تا هم دلمهها را ببریم و هم بهشان سر بزنیم. سر راه سبزی خوردن خریدیم. مدتی که آنجا بودیم سبزی را پاک کردم. شستن ماند برای خانهٔ خودمان. حدود ساعت هشت برگشتیم. سریع سبزی را خیس کردیم و برای شام شستیم. شام املت درست کردم. محمدطه نخورد. طبق رژیمش باید تخممرغ آبپز بخورد.
چند روز است شهرهای جنوبی درگیر آتش جنگاند. و باقی شهرها تبدار درد و رنج این حملات. من زیاد به اینستاگرام سر نمیزنم، هرازگاهی فراخور امری لازم یا اقتضائی واجب وصل میشوم و کارم که تمام میشود، بیمعطلی میآیم بیرون. برای همین این چندروز بیاطلاع بودم از کف صحن علنی اینستاگرام تا اینکه امروز در کانالهای مجازی خواندم برخی معیوبالنفسها به اذنالله شفا گرفتهاند و مغز کجومعوجشان یاد وطن و هموطن افتاده!! همانهایی که برای کودکان میناب و لامِرد، هموطنان تهرانی و اصفهانی و بندرعباسی و .... ککشان نگزید و کف و سوت و هلهله که عموهایشان کمک رساندهاند به ایران، حالا اشک تمساح میریزند برای سربازان بمپور و شهرهای جنوبی و وامصیبتایشان گوش مجازی را پر کرده. همانها که موقع بمباران زیرساختها و پتروشیمی و پالایشگاه و انبار نفت و .... افاده میفرمودند بهترش را میسازیم بگذار عمو ترامپ بزند ویران کند بعد که افتاد دست ما، دوباره میسازیمشان حالا ژست وطندوستی گرفتهاند و گریبان چاک کردهاند که وااای ایرانم! واااای جنوب ایرانم!!
جوری یکهو همهٔ کورها و لالهای بیوطن شفا گرفته و متحول شدهاند، که باید احمق باشی آن را پروژه و کلید زدن یک بحران تازه برای وطن قلمداد کنی!! خیر اینطور نیست، فقط معجزه میتواند به تنبان انبوهی عمله داخلی و خارجی کک بیندازد و بهطرفةالعینی متحولشان کند! بهتر است ذهن را از هر سوءتعبیر پاک کنیم و برای این حسننیت صادقانهشان کف و خون بالا بیاوریم!!
بهخدا که این خرفتها سطح هوشی ما را پشیز هم نمیدادند که فکر میکنند ما الان باید قر و غمزهٔ وطندوستی پوشالیشان را باور کنیم. خدا نگذرد از قماش فریبکار ضدوطن، چه داخلی چه خارجیش.
حدود ساعت ده شب حلما و پدرش رفتند فلکهٔ سوم. من مشغول کتاب خواندن شدم، ساعت یک شد اما هنوز نیامده بودند، نگران شدم چون معمولاً ساعت دوازده و نیم دیگر خانهاند. زنگ زدم به تلفن همراه همسرم، گفت مراسم تجمع تمام شده اما حلما حسابی مشغول بازی با دوستانش است. «چون فردا جمعهس دیگه بیشتر موندیم، حسابی کیف کنه.» خیالم راحت شد که اتفاقی نیفتاده. یک و نیم رسیدند خانه. تا بخوابیم ساعت از دو گذشته بود.
پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵
#جنگرمضان
#روایتجنگ
#روزصدوسیونه
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maaahjor
هو القوی
امروز به تمییزکاری خانه و مقداری جابهجایی وسایل گذشت. تمام روز درگیر بودیم. بعد از شام حلما و پدرش رفتند تجمع، من و محمدطه ماندیم و باقی کارها. البته تمام جابهجاییها را طفلک محمدطه انجام میداد، اگر میتوانستم چیزی را جابهجا کنم که کمی سنگین بود، صداش درمیآمد که «نکن دیگه مادر من، نکن!! مگه کمرت نگرفته.» خدا خیرش بدهد بالکن هم حسابی تمییز و آبوجارو کرد.
عوض خانهتکانیای که قبل سال جدید انجام ندادیم درآمد، به نظرم اکثر جاها تمییز شده، مقداری کار مانده که در طول هفته انجامش میدهیم و تمام.
دلم برای خیاطی کردن تنگ شده، اما نمیتوانم پشت چرخ بنشینم. یک سبد پر پارچه برشخورده دارم و سهبرابرش پارچه نبریده. مثلاً قرار بود اینها برای شبعید دوخته شود. جنگ که شد و عیدمان عزا شد، کمر منم ادا و اصولش گل کرد. چند ماه است سوار اَستر شیطان شده و ولکن ماجرا نیست.
یکی از تفریحاتم خیاطی کردن و پادکست و کتاب صوتی گوش دادن بود که فعلاً مقدور نشده. امسال هنوز درست و حسابی کتاب نخواندهام. بهنظرم هنوز به تعداد انگشتان دست هم نرسیده. دعا دعا میکنم زودتر احوالم روبهراه شود و بتوانم به کارهایم درست و حسابی برسم.
جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵
#جنگرمضان
#روایتجنگ
#روزصدوچهل
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maaahjor
هو المقسط
این روزها توان و طاقت مدام چککردن اخبار را ندارم. اینکه بعضی از شهرها بهویژه شهرهای جنوبیمان درگیر جنگاند و هیچ کاری جز همدردی و دعا ازم برنمیآید، اعصابم را بهم میریزد.
اصلاً منِ شهروند معمولی آنهم زن خانهدار بدون مهارت در هیچ زمینهٔ جنگی چهکاری از دستم برمیآید جز همین زندگی کردن معمولی اما باقوت و انگیزه در دل جنگ؟! شاید رسالت همچو منی زنده نگهداشتن امید و انگیزهٔ زندگی در بحبوبهٔ جنگ باشد و منتشر کردنش به اطرافیان. بیشتر که فکر میکنم میبینم توی آن چهل روز یا حتی جنگ دوازده روزه هم جز دعا کاری ازم برنیامده ولی این حالت اعصابخردی الانم را نداشتم! احتمالاً مواجهه مستقیم تهران با بمبارانها و بودن زیر آتش جنگ، بیتأثیر نبوده که مطمئن باشم همین پرقدرت و باقوت بودنم در میانهٔ جنگ ارزشمند است و نوعی جهاد؟! شاید هم این حالت تشویشم بخاطر عذابوجدانی است که در مجازی رویش مانور میدهند و جوری شده که آدم شرمنده است که شهرش زیر آتش نیست و آن یکی شهر زیر حملات سنگین دشمن است!
یک عده که معلوم نبست تاحالا سرشان بند کدام آخور بوده، راه افتادهاند در فجازی به سرکوفت زدن و خطکشی کشور به شمال و جنوب. همانها که هر دو سری قبل دمشان را گذاشته بودند روی کولشان و دررفته بودند به ویلاها و باغهای اجارهای و مشغول عیش و نوش بودند. کسانی که باورشان این است برای رسیدنشان به آزادی کذاییشان و بهقول خودشان نجات ایران، باید عدهای تلف شوند؟!
چه در جنگ دوازدهروزه و چه جنگ رمضان افاضات میفرمودند طبیعی است برای آزادی و رهاشدن از این نظام باید عدهای کشته شوند، بعضی جانشان را از دست بدهند، عوضش یکبار میشود و برای همیشه نجات پیدا میکنیم؟!
خودشان چپیده بودند در باغچهها و باغهای اطراف تهران یا شهرهای شمالی و ...، بعد بلغور میکردند تا عدهای تلف نشوند کار تمام نمیشود؟! آن زمان کسانیکه زیر آتش دشمن شهید میشدند، در بیان آنها تلف شده بودند تا هزینهٔ نجات این سبکمغزها داده شود؟! وقتی اعتراض میکردی چطور در مورد مرگ هموطنت و جان آدمها اینطور نظر میدهی! میگفتند چارهای نیست همیشه انقلابها و تحولها با کشتوکشتار همراه بوده و عدهای باید پیشمرگ شوند تا اوضاع درست شود؟!
و جالب که آن عدهای که باید پیشمرگ زیادهخواهی و رؤیاهای فانتزی احمقانهٔ آنها شود، مردم عادی یا مؤمن و انقلابی هستند! یا نظامیان جانبرکفی که شجاعانه مقابل تجاوز دشمن ایستادهاند! آنها حتی حاضر نبوده و نیستند خودشان برای این انقلابی که ازش دم میزنند هزینه بدهند یا جانشان را بگذارند کف دست و بیایند وسط میدان مبارزه؟! از دیماه هم که آن بلوا و آشوب را درست کردند و خیلی از هموطنان را کشتند و شهید کردند، و در کنارش عدهای از خودشان هم کشته شدند، شاکی و ناراضیاند!
چون آنها برای کشتهشدن نیامدهاند بلکه برای کشتن آمدهاند! حق آنهاست که هرجور دلشان میخواهد مبارزهٔ مثلاً مدنی کنند حتی اگر مبارزهشان جز وحشیگری و درندهخویی نباشد و هرطور میخواهند نیروهای حافظ امنیت و مردم عادی را سلاخی کنند ولی کسی نباید به آنها تعرض کند؟! و بهای انقلاب کردنشان و رسیدن به آزادی توهمیشان را دیگران باید با نقد جان حساب کنند!
همینها که از عموهای آمریکایی و اسرائیلیشان درخواست کمک با بمباران و موشکباران ایران کردند، حالا فاز وطندوستی گرفتهاند و نگران حال مردم جنوب شدهاند؟!
بدون آنکه اشاره کنند که مسبب این جنایات کدام کشورهای متجاوز است؟! بدون اینکه اقرار کنند که اشتباه کردهاند و از متجاوز اعلام برائت کنند؟!
جالبتر اینکه جنگ و آتشافروزی دشمن را نتیجهٔ استقامت و مطالبهگری انتقام مردم مقاوم کف خیابان میدانند؟!
معلوم است بدجور از پایمردی و استقامت مردم و مخصوصاً وحدت آحاد جامعه تاولهای چرکین زدهاند؟! حالا برای اینکه اثر سوختوسوزشان را التیام دهند رو آوردهاند به «تفرقه بیانداز و حکومت کن.» نشستهاند عقلهای ناقصشان را رویهم گذاشتهاند که چطور زحمات و مقاومت مردم و مداقعان جانبرکف این آبوخاک را هدر بدهند و فتنه بهپا کنند؟! رسیدهاند به اینکه تا میتوانند بین مردم و مسئولین، بین مردم با نظرات مختلف سیاسی، بین مردم شهرهای مختلف و بین نفربهنفر ما را آشوب کنند و مشتهای گرهشدهٔ درهممان را باز کنند و بعد که بینمان اختلاف شد، از آب گلآلود این تفرقه، ماهی خیانت و خباثت خودشان را صید کنند؟!
اما زهی خیال باطل !!!!!
شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵
#جنگرمضان
#روایتجنگ
#روزصدوچهلویک
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maaahjor
هو الحکیم
این دو سه روزه، اخبار را مستقیماً چک نکرده بودم. از گوشهوکنار کلیت خبرها رسیده بهم اما جزئیات را پیگیر نبودم. اعلان پیامهای نخواندهام در تنها کانال خبریام در ایتا به حدود ۵۰۰ رسیده بود. شروع کردم به خواندن پیامها، تازه امروز متوجه شدم جنگ کنونی را «نبرد هرمز» نامگذاری کردهاند. عجب اسم پرمسمایی. جزء به جزء اخبار زد و خوردها، بمباران پلها و راههای ارتباطی، پیامهای شخصیتهای مسئول مختلف و.... را خواندم. پیامهای طولانی را فقط یک نگاه کوتاه سرسری انداختم. به پیام سیدمجید موسوی میرسم، دقیقتر کلماتش را میخوانم. «تمامی اراضی ایران از پایتخت تا مرزهای جنوبی یکپارچه محسوب میشوند.» جان کلام همین است. تمام ذرات خاک این سرزمین از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، همه ایران است. و هرجای ایران زخم بردارد، درد به تمام آن سرایت میکند. جانی واحد در رگ تکتک شهرهای ایران جاری است و اگر رگی پاره شود و خونی سرریز، تمام این جان به درد میآید.
بعد میرسم به پیام امام مجتبی خامنهای، بهمناسبت تشییع قائد شهید امت. آقاسیدمجتبی ضمن تشکر و قدردانی از مردم ایران و عراق برای مراسم بدرقه و مشایعت رهبر شهید، اذعان کردهاند حضور ایرانیان در أربعین امسال و آغوش گشادهٔ برادران عراقی، مصداق عینی حبالحسین یجمعنا را به رخ همگان خواهد کشید. در واقع با اشارهٔ دقیق و ظریف ایشان جواز سفر أربعین امسال برای کسانی که تردید داشتند در این اوضاع جنگی و شرایط حساس کنونی، آیا رفتن به سفر أربعین ضرورت دارد یا ماندن در ایران و حضور فعال در جبههٔ خیابان، صادر میشود.
و با نکتهسنجی و دقتنظری که در همین مدت کم بر همگان آشکار و مبرهن شده فرمودهاند که «صیانت از وحدت و پرهیز از تفرقه و تنازع و اختلافات سیاسی وظیفهی همگانی است.» حالا وظیفهٔ همهٔ ما که مطیع أمر مقام عظمای ولایتیم، بیش از پیش واضح و مشخص شده. تمام ما با هر نوع تفکر سیاسی اعتقادی و با هر نظر و رأیی نسبت به مسائل جاری مملکت منجمله جنگ و مذاکره و غیره موظفیم به مدارا با هم و حفظ وحدت جامعهٔ اسلامی در مقابل دشمن واحدمان. أمر ولی مبنی بر اتحاد همگانی وظیفهٔ تکتک ماست و ما با جان و دل سمعاً و طاعتا گویان مطیع أمرشان هستیم انشاءالله.
گرفتگی و درد کمرم ولکن ماجرا نیست. دارو و قرصهای تجویزی تمام شد و این درد هنوز پابرجاست. غروب رفتیم دکتر تا با آمپول سر و ته قضیه را هم بیاورد. چهار آمپول تزریق شد و چهارتای دیگر هم ذخیره شد برای پسفردا و توصیههایی مبنی بر استراحت و مراعات بدن و کار سنگین نکردن و.....
از درمانگاه که آمدم بساط کوفته را سرهم کردم. موادش را پخته بودیم، مخلوط کردن و قلقلی کردن و بعد پختن تکمیلیاش مانده بود. باز هم وا رفت. سعی کردم هر قلقی که گفته میشود برای وا نرفتن کوفته، رعایت کنم اما نهایتاً باز قسمتیش که توی سس در حال جوش است، وا میرود.
ساعت `۹:۴۰ حلما و پدرش بهرسم هرشب رفتند فلکهٔ سوم، امشب قرار است با دوستانش سرود «نازنین رقیه» را بخوانند.
امشب بازی نهایی جام جهانی فوتبال است بین آرژانتین و اسپانیا. با محمدطه مینشینم به تماشای فوتبال. هر دویمان حدس زدهایم آرژانتین قهرمان است. با این تفاوت که محمدطه هواخواه و طرفدار برد آرژانتین و مسی است و من نه. دلم نمیخواهد مسی خوشحال شود و خاطرهٔ قشنگی از آخرین بازیاش در جام جهانی برایش بماند.
بازی با فراز و فرودهایش تمام میشود و اسپانیا قهرمان میشود. خوشحالم برای خوشحالی برادر کوچک لامین یامال و برای خوشحالی و درخشش خودش که لیاقتش را داشت. ساعت از دو شب گذشته و چشمهام خمار خواب شده.
یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵
#جنگرمضان
#روایتجنگ
#روزصدوچهلودو
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maaahjor
هو النور
در جمع مثل امید قرار گذاشتهایم که همهمان در هر گوشهٔ ایران، و با هر شرایط کاری و غیرکاری، و در هر سنی متعهد باشیم به نوشتن روزنوشت در روزهای جنگ. از همان روزهای اول جنگ رمضان تصمیم گرفتیم به نوشتن و تشویق دیگران برای پیوستن به این جمع. قرار شد تلاشمان را کنیم تا روایت درست و دستهاولی از زندگی مردم عادی در این روزهای پرالتهاب برای آیندگان بهجا بماند. اینکه زندگی در سایهٔ جنگ و زیر موشکباران دشمن و هجوم حملات جنگروانی به ذهن و روانمان دقیقاً چهطور است؟! آیا زندگی معطل جنگ میماند یا پرقدرت و بااُمید در جریان است؟! آیا ما ملت ایران منزوی و نااُمید و مستأصل برای زنده ماندن دستوپا میزنیم یا تمام تلاش و همتمان را معطوف به حفظ تمامیت آبی و آسمانی و بهویژه أرضی سرزمینمان میکنیم. و با مقاومت و ایستادگی و وحدت خودمان به احیای روحیهٔ آزادگی و سلحشوری سربازان و مدافعان میهن میپردازیم.
ما با نقل روایت شخصیمان از این روزها، در حد بضاعت خودمان تلاش میکنیم تا روایت صادقانه و بدون تحریف و جهتدهی را برای نسل آینده به یاد بگذاریم.
احتمالاً نوشتن و حتی خواندن این روزنوشتهای معمولی از زندگی یک شخص عادی که فراز و فرود خاصی را تجربه نمیکند، کسالتآور باشد، اما بهنظر همین مطالب عادی علیالظاهر بیاهمیت در سالهای نهچنداندور برای مطالعه و شناخت این دوران قابلاعتنا و اتکا خواهد شد.
همین جزئیاتی که گاهی برای خود ما بیارزش و کماهمیت است.
ما در جمع #مثل_امید همچنان معتقد و متعهدیم به نوشتن و روایت کردن از این روزها. لطفاً شما هم در هر جای ایران هستید و با هر شرایط کاری و مدل زندگی به ما بپیوندید.
تنها لازمهٔ همراهی با #مثل_امید، سواد خواندن و نوشتن است.
ما منتظر همراهی و پیوستن شما به این جمع بزرگ هستیم. میتوانید از اینجا فرم را پر کنید و به جمع ما بپیوندید. ✌️🏻
ومناللهالتوفیق
@maaahjor
هو العدل#نه_به_اعدام راستش را بخواهید من هم جزو طرفداران هشتگ نه به اعدام هستم. مجازات کسی یا کسانی که سرحوصله و صبر آدمی یا آدمیانی را زنده مُثله کرده یا سوزانده یا ارباًاربا کرده، نعرهٔ مستانه زده، نشئه شده از توحش و خوی درندگی، بعد قهقهه زده و رجز خوانده، فیلم گرفته و کُری خوانده برای خانواده، عزیزان، نزدیکان و یا هممسلکان آن آدم اسیر در چنگال سبعیت و بعد برایشان لحظات شکنجه، عذابدادن و جانبهسرشدن مقتول را فرستاده، فقط اعدام؟! چرا این حد از توحش و درندهخویی یک آدمنما باید با اعدام راحت و بیدردسر سروتهش جمع شود و تمام؟! مگر او که بینهایت عادل است أمر نکرده که: «فَمَنِ اعْتَدَیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَیٰ عَلَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ»؟! و مگر باز خود او که عین عدل است نفرموده: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا» خب تکلیف معلوم است دیگر! برای ولیدم مقتولِ به ظلم کشتهشده تسلط و سلطه بر قاتل جایز شده و باز دستور آمده همانطور که بر شما تعدی و ظلم شده، مجازید به تقابلبهمثل در تعدی کردن! خب سؤالم اینجاست چرا درندهٔ شبهانسانی که جان آدمی را ذرهذره و با شکنجه و رنج طاقتفرسا از او سلب کرده، باید یکباره و آسوده گرفت و تمام! حالا پیشنهاد عدهای گوگولی مثلاً منورالفکر را که افاضه میفرمایند: نه اعدام نکنید، دنبال خشونت و انتقام نباشید و لذتی که در ماستمالی کردن کثافت و توحش عدهای هست در قصاص نیست، درحالیکه اگر کسی پا روی بند کفششان بگذارد تا أجداد طرف را جلوی چشمش نیاورند، ولکن معامله نیستند، انشاءالله بهوقتش که ولیدم بودند عملی میکنیم و همگی باهم منورالفکر گوگولی خواهیم شد!! اما عجالتاً تا وقتی که ولیدم نیستند، افسار آن زبان صاحبمرده را محکم بکشید تا هر یاوهای را بیرون پرت نکند، و دهان مبارکتان را گِل بگیرید تا بهوقتش که عزیزتان را مُثله کردند، آنوقت بسمالله؛ دست و روی قاتلش را ببوسید و ببخشید و ککتان هم نگزد که عزیزتان را با چه قساوتی زجرکش کرده؟! اما عارضیم خدمتتان که ما معتقد و مؤمنیم به آیات
هو المقسطکه میفرماد: «ولکم فی القصاص حیاة یا اولیالالباب». بنابراین اگرچه موافق هشتگ نه به اعدامایم، اما مطالبهگر آری به قصاص هستیم. مخلص کلام، اعدام برای این وحوش بیصفت، کمترین مجازات است و ارفاق دادن در اجرای عدالت! استمرار زندگی و حیات در اجرای قصاص است و تمام! #نه_به_اعدام #آری_به_قصاص #لِلظَّالِمِخَصْمًا_وَلِلْمَظْلُومِعَوْنًا مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
مهجور ☫
هو العدل #نه_به_اعدام راستش را بخواهید من هم جزو طرفداران هشتگ نه به اعدام هستم. مجازات کسی یا کسا
به مرگ بگیرید، ببینید چطور به تب راضی میشن...
دربهدر دنبال هشتگ آری به اعدام میفتند...
تقلیل در اجرای حکم قصاص به گرفتن جان، وقیح و پروشون کرده....
باید منتدار مؤمنین باشند که مثل خودشان پستفطرت و قسیالقلب نیستند.
#آری_به_اعدام
#آری_به_قصاص