و باز هم حکایتی آشنا…
آن روز کسی بر تنها سفیر حسین بن علی، در نمیگشاید و مسلم، غریبانه کوچهگَردِ کوفه میشود.
و امروز کسی، هَلْ مِنْ ناصِرٍ... تنها وارثِ حسین بن علی را پاسخ نمیدهد و مهدی
شریدٌ
طریدٌ
فریدٌ
و وحید
بیابانگَردِ صحراها میشود…
کاش یکدل شویم و عاجزانه، اصرار کنیم آمدنش را…
@maae_maein
مسلم سفیر حسین بود و
امام زمان سفیر خدا...
و ما...
ان شاءالله که اهل کوفه نیستیم!!
- عین.لام
@maae_maein
هر سال آخر ذی حجه که میرسد پشت سرت راه میافتم و تا خودِ عاشورا میدَوَم. اما هیچ وقت به گرد قدمهای کاروانت هم نمیرسم و دوباره سالِ بعد... با من چه باید بکنی که هر سال دستم خالیتر است و پایِ رفتنم ناتوانتر. خار و خاشاکهای گناه و غفلت، پایم را به زمین بستهاند، آن قدر که شوق رفتن، شوقِ شدن، در من خشکیده است. پیلههای من آن قدر ضخیم شدهاند که خاطره پرواز را از یادم بردهاند. هجرت تا دیار تو دیگر مرا نمیانگیزاند، وقتی به دیار خودم، به اقلیم عاداتِ سخیف خودم، به مرداب روزمرگیهایم، خو گرفتهام. با این همه - تو میدانی - محرم که میآید، صدای زنگ شترهای کاروانت که در گوشم میزند، کسی انگار در من فریاد میزند، کسی در من میآشوبد، کسی مرا به هجرت میخوانَد، بردارید این خار و خاشاکها را، شما را به خدا بیایید و من را برهانید از این پیلهها، نشانیِ دیارتان را به من هم بدهید آقا...
... وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ ...
نساء، ۱۰۰
همین منزلهای آخر به تو پیوست، زهیر را میگویم؛ زهیر بن قین؛ همین روزهای آخر بهشتیاش کردی. نمیدانم چه داشت که حالا روزهای بهشتیاش را کنار تو میگذراند، فقط میدانم بانویی داشت که همیشه حسرت و تحسین مرا برانگیخته، به گمانم زهیر باید بهشتی شدنش را مدیون و مرهون همین بانو باشد.
به دنبالش که فرستاده بودی و خواسته بودی ببینیاش، دل دل کرده بود... بانو اما بر او نهیب زده بود که: پسرِ دخترِ رسول خدا تو را خوانده و تو تردید میکنی؟ از جا بلند شده بود و وقتی برگشته بود، بانو دید که تارهای وجود همسرش از شوق میلرزند: آقا گفتند سرت در راه ما بریده خواهد شد!... آه... با قلبِ زهیر چه کرده بودید؟
سلام بر تو بانوی زهیر!
سلام من، از ایران - چهارده قرن بعد از آن روز تو - به ایمان و معرفت و شهامتی زنانه که هر سال، محرم، میستایمش.
دعاکن مرا بانوی زهیر! دعا کن من هم کربلایی شوم آن گونه که تو؛ نسخه قرن بیست و یکمی از یک زنِ عاشورایی.
- مریم روستا
@maae_maein
متأسفانه صوتها آپلود نمیشن ..
در صورت تمایل داخل کانال ماء معین در تلگرام
https://t.me/maae_maein
با هشتگ #سیدتنا_رقیه
#سیدتنا_رقیه
به یادم مونده روزایی، که توو آغوش ِ تو بودم
به روی ِ زانوی عمّه، یا روی ِ دوش ِ تو بودم
موهامو شونه میکردی، بهم میگفتی دردونهم
نبینم توو خودت باشی، چراغ ِ کوچیک ِ خونهم
همین میاومدی خونه، فقط میگشتی دنبالم
برام یه چادر مشکی، خریدی! کردی خوشحالم
میگفتی ای گل ِ یاسم، منو میبوسیدی آروم
میدیدی تا که خوابیدم، عباتو میکشیدی روم
ولی حالا با دلتنگی، نشستم زیر ِ نور ِ ماه
کجا رفتی بابایی جون؟! ببین قدّم شده کوتاه
ببین افتاده دندونم، رو لبهام ردّی از خونه
به جای روی ِ زانوهات، نشستم کنج ِ ویرونه
نبودی دستام و بستن، کبوده خیلی میسوزه
یهو سرگیجه میگیرم، چشام تاره یه چن روزه
دیگه میترسم از اَسبا، نمیخوابم دیگه راحت
یه شب از ناقه افتادم، نه با پاهام! که با صورت
برا تفریح و سرگرمی، هُلم میداد با دعوا
من و هی رابرا میزد، بیا زجر(لع)و بزن بابا
کف ِ پاهام زده تاول، ببین دستام چقد سرده
ازش بسکه لگد خوردم، ببین پهلوم ورم کرده
شدم شرمندهی عمّه، واسم شد بهتر از مادر
بذار واست بگم حالا، که پیشم اومدی با «سر»
نمونده واسه من مویی، ببین که سوخته گیسو
از انگشتر نمیپرسم، نپرسی گوشوارم کو!
- مرضیه عاطفی
@maae_maein
در مفاتیح الجنان آمده؛
روز سوم محرم، روزیست که حضرت یوسف علیهالسلام از زندان بیرون شده، هر که آن روز را روزه دارد آسان فرماید حق تعالی بر او کارهای مشکل او را و برطرف کند از او اندوه را و در روایت نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که دعایش مستجاب شود.
@maae_maein
بیمادری کشیدهای ای مهربان پدر
میخواستم جوان که شدم، مادرت شوم ...
#سیدتنا_رقیه
@maae_maein 🥀
روایتِ مادری که خواهر بود!
لابد اگر کسی از شما میپرسید عون برایتان عزیزتر است یا محمّد؟ میگفتید: حسین!
پسرها هم میدانستند دلِ شما را بیشتر از همه، محبت حسین آکنده. عشق حسین، شیره جان شما بود که به عون و محمّد نوشانیده بودید. پسرها از روز اول توی آیینه چشمهای شما فقط حسین را دیده بودند. نَسَبی که پسرها به جعفرِطیّار داشتند، کارِ شما را راحتتر کرده بود؛ کارِ حسینی بزرگکردنشان را.
اینها را حالا که مهیای میدانرفتن میشوند، مرور میکنید. حالا که حلقههای زنجیره تعلق مادری را یکییکی پاره میکنید. حالا که دریای مهرِ مادری را به اقیانوس عشق حسینی میرسانید. توی خیمه نشستهاید که خبر میآورند؛ عون رفت. محمّد هم. اشکهایتان را پاک میکنید. حالا شما دیگر فقط خواهرِ حسین هستید. شما از اولش هم بیش از مادرِ عون و محمّد بودن، خواهرِ حسین بودید. بس که عزیز و بزرگ و دوستداشتنیست این برادر.
***
سلام مادرِ عون! سلام مادرِ محمّد! سلام بر دامانی که دو فدایی برای حسین پرورید؛ دو یلِ عاشورایی.
- مریم روستا
@maae_maein
محرمها که میشود یک اضطرابی میافتد به جانم.. یک ترس غریبی وجودم را میگیرد. دلم مدام آشوب است، توی سرم هی قصهی آدمهای رفته و جامانده و جداشده و کنار و مقابل ایستاده میگردد، هی خودم را بالا و پایین میکنم.. میمانم بین انتخابها... اگر من بودم کجای ماجرا میایستادم؟! میماندم یا...
آنها که مقابل حسین علیهالسلام ایستادند یا تنهایش گذاشتند و برگشتند، آدمهای عجیب و غریبی نبودند.
بعضیشان پیشانی ِ پینه بسته از نماز داشتند، حج رفته بودند، پیامبر خدا را دیده بودند، خیلی بیشتر از امثال من برای دین خدا از مال و جانشان خرج کرده بودند اما هنگامهی سخت ِ امتحان و بلا جا زده بودند.. ترس ِ جان؟! طمع ِ مال؟ حبّ جاه و مقام؟ هرچه که بود، سعادت ابدی را بدان فروختند...
یکی بیاید روضهی حُر بخواند، بلکه این سینه کمی آرام بگیرد.. محرمها اگر حُر نبود، جا داشت از ترس خفه شوم.. که نیمه امیدی مینشاند بر جانم...
«اللَّهُمَّ اجعَل خَيرَ عُمرِي آخِرَهُ وَ خَيرَ عَمَلِي خَوَاتِمَهُ.. »
- نجوا رستگار
@maae_maein