🗓 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: یکشنبه - ۰۲ آذر ۱۳۹۹
میلادی: Sunday - 22 November 2020
قمری: الأحد، 6 ربيع ثاني 1442
🌹 امروز متعلق است به:
🔸مولی الموحدین امیر المومنین حضرت علی بن ابیطالب علیهما السّلام
🔸(عصمة الله الكبري حضرت فاطمة زهرا سلام الله عليها)
💠 اذکار روز:
- یا ذَالْجَلالِ وَالْاِكْرام (100 مرتبه)
- ایاک نعبد و ایاک نستعین (1000 مرتبه)
- یا فتاح (489 مرتبه) برای فتح و نصرت
🗞 وقایع مهم شیعه:
🔹هلاکت هشام بن عبدالملک لعنة الله علیه، 125ه-ق
📆 روزشمار:
▪️2 روز تا ولادت امام حسن عسکری علیه السلام
▪️4 روز تا وفات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
▪️7 روز تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روایت 45روز)
▪️29 روز تا ولادت حضرت زینب سلام الله علیها
▪️37 روز تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روایت 75روز)
🕗 اوقات شرعی
شهر تهران استان تهران
تاریخ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۱۹ 🌑 اذان صبح
۰۶:۴۷ 🌒 طلوع آفتاب
۱۱:۵۱ 🌕 اذان ظهر
۱۶:۵۴ 🌘 غروب خورشید
۱۷:۱۴ 🌚 اذان مغرب
۲۳:۰۷ 🌙 نیمه شب شرعی
✅ با ما همراه شوید
معجر
رسانه واحد خواهران هیات کربلای بیت المهدی عج
🌐 @maajar_ir
آهان
همون که نباید میشد، شد
ببینین👆
دهن مُستراح رژیم صهیونیستی هم باز شد.
خب وقتش هست و زمان بهرهبرداری و موج سواری یه مشت لاشخور غربی_عربی_عبری علیه نظام هست.
دیگه اگه تونستی جمعش کنی!
برادر
انقلابی
بصیر
معلم رسانه
وقتی میگم هی اسم نظام نیار و آدرس غلط به مردم نده، ینی این.
محمدرضا حدادپور جهرمی
#متاسفم
حواسمان باشد چه میگوییم....❗️❗️❗️
@maajar_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
باز خدا پدر اینو بیامرزه😐
✳️چرا باید همراه گوشت پیاز بخوریم !؟🥩
▫️از عفونت جلوگیری میکند
▫️هضم گوشت را آسان میکند
▫️مضرات گوشت را کاهش میدهد
▫️کرمهای روده را از بین میبرد
#سلامت_اسلامی
واحد رسانه خواهران هیئت کربلای بیت المهدی عج
🌐@maajar_ir
🖊 #توییت حکیم دکتر روازاده
جناب دكتر #ملك_زاده؛
قتل ٢٥ ميليون ايرانى در باب #كنترل_جمعيت در دوران تصدى مسئوليت هاى شما در وزارت بهداشت پس از ورودتان از انگليس به تهران به بهانه هاى واهی مانند تشكيل نشدن قلب جنين و...به عهده شماست.
بايد پاسخگو باشيد.
هرچند عامل تهديد نسل ایرانیان یا به بیان بهتر نسل کشی خاموش مردم ایران و از دشمنان اصلی #طب_ایرانی از وزارت بهداشت فرار کرد،ولی خواسته اصلی ما محاکمه #ملکزاده و پاسخگویی او در محاکم قضایی کشور بخاطر صدماتی است که چند دهه اخير به سیستم بهداشت و درمان کشور وارد کرده است.
#روشنگری
واحد رسانه خواهران هیئت کربلای بیت المهدی عج
🌐 @maajar_ir
*❁ ﷽ ❁
#هـــو_العشـــق🌹
#پـلاک_پنهــان
#قسمت78
✍#فاطمـــه_امیـــری_زاده
ــ چادرتون خیس شده،بریم تا سرما نخوردید
سمانه باشه ای گفت و دوباره به ماشین برگشتند،کمیل سیستم گرمایشی را روشن کرد و دریچه ها را به سمت سمانه تنظیم کرد،سمانه از این همه دقت و نگرانی کمیل احساس خوبی به او دست داده بود،احساسی که اولین باری است که به او دست می داد.وقتی بی حواس آن حرف ها را در مورد باران زد سریع پشیمان شد.
چون فکر می کردکه کمیل او را مسخره می کرد اما وقتی همراهی کمیل را دید از این همه احساسی که در وجود این مرد می دید،حیرت زده شد.
ــ خیلی ممنون بابت شکلات داغ و اینکه گذاشتید کمی زیر بارون قدم بزنم
ــ خواهش میکنم کاری نکردم
دیگر تا رسیدن به خانه حرفی بینشان زده نشد ،نزدیک خانه بودند که سمانه با تعجب به زن و مردی که در کنار در با مادرش صحبت می کردند خیره شد،کمیل که خیال می کرد آشناهای سید باشند اما با دیدن چهره متعجب سمانه پرسید:
ــ میشناسیدشون؟
ــ این دختر خانم محبیه ،ولی اون اقارو نمیشناسم
ــ برا چی اومدن؟
ــ نمیدونم
هردو از ماشین پیاده شدند فرحناز خانم با دیدن سمانه همراه کمیل شوکه شد اما با حرف سهیلا دختر خانم محبی اخمی کرد.
ــ بفرما خودشم اومد
سمانه و کمیل سلامی کردند که سهیلا و برادرش جوابی ندادند،کمیل اخمی کرد اما حرفی نزد،سهیلا هم که فرصت را غنیمت دانست روبه سمانه گفت:
ــ نگاه سمانه خانم ،من در مورد این مورد با مادرتون هم صحبت کردم
ــ خانم محبی بس کنید
ــ نه سمیه خانم بزار بگم حرفامو،سمانه شما خانومی خوبی محجبه ولی ما نمیخوایم عروس خانوادمون باشی
سمانه شوکه به او خیره شده بود ،آنقدر تعجب کرده بود که نمی توانست جوابش را بدهد.
ــ ما نمیخوایم دختری که معلوم نیست چند روزز کجا غیبش زده بود و از خواستگاری فرار کرده بود عروسمون بشه
سمانه با عصبانیت تشر زد:
ــ درست صحبت کنید خانم،من اصلا قصد ازدواج با برادرتونو ندارم،پس لازم نیست بیاید اینجا بی ادب بودن خودتونو نشون بدید الانم جمع کنید بساطتونو بفرماید خونتون
سهیلا که حرصش گرفته بود پوزخند زد و گفت:
ــ اینو نگی چی بگی برو خداروشکر کن گندت درنیومده
کمیل قدمی جلو آمد و با صدای کنترل شده گفت:
ــ درست صحبت کنید خانم ،بس کنید وسط خیابون درست نیست این حرفا
کوروش با دیدن کمیل نمی خواست کم بیاورد می خواست خودی نشان دهد ،با لحن مسخره ای گفت:
ــ چیه؟ترسیدی گندکاریای دخترتونو به این و اون بگیم بعد بمونه رو دستتون
اما نمی دانست اصلا راه درستی برای خودی نشان دادن،انتخاب نکرده.
با خیز برداشتن کمیل به سمتش ،سمانه با وحشت به صورت عصبانی و خشمگین نگاهی کرد و نگاهش تا یقه ی کوروش که بین مشت های کمیل بود امتداد داد.
@maajar_ir
#پـلاک_پنهـــان
#قسمت79
✍#فاطمـــه_امیــــری_زاده
غرید:
ــ چی گفتی؟
با صدای لرزانی که سعی در کنترلش داشت گفت:
ــ گفتم گندکاریای دخ..
با مشتی که بر روی صورتش نشست،جلوی ادامه ی حرفش را گرفت.
دستش را بر روی بینی اش گذاشته بود از درد روی شکم خم شده بود،
کمیل دوباره به طرف او خیز برداشت و یقه ی او را در مشت گرفت:
ــ گوش بده ببین چی میگم،یه بار دیگه تو یا داداشتو یا هر کی از خاندان محبی رو اطرف این خونه دیدم ،به ولای علی میشکمت
فریاد زد:
ــ فهمیدی؟
و محکم او را هل داد،سهیلا سریع به سمت بردارش که بر روی زمین افتاده بود دوید،و با صدای بلند گفت:
ــ بخدا ازت شکایت میکنم،به خاک سیاه مینشونمت
کمیل به طرف سمانه و فرحناز خانم که نگران نظاره گر بودند چرخید و آرام گفت:
ــ برید داخل
سمانه از ترس اینکه کمیل دوباره با کوروش درگیر شود با لحن ملتمسی گفت:
ــ توروخدا شما هم بیاید
کمیل که دلیل پیشنهاد سمانه را می دانست گفت:
ــ نترسید دوباره بهاش درگیر نمیشم
**
فرحناز خانم سینی چایی را مقابل کمیل گرفت،کمیل تشکری کرد و چایی را برداشت و نگاهی به سمانه که متفکر روی مبل روبه رو نشتسته بود ،انداخت.
ــ تو دیگه چرا خاله جان،اون نااهله برا چی درگیر میشی باش؟
ــ یعنی چون اون نا اهله باید بزارم هر حرفی که دلش بخوادو بزنه ؟
ــ چی بگم خاله جان
ــ محسن و سید میدونن؟
ــ نه عزیز دلم نمیدونن نمیخوام قضیه بزرگ بشه تو هم چیزی بهشون نگو
ــ چشم،ولی دوباره اومدن خبرم کنید
ــ باشه خاله جان
کمیل استکان خالی را در سینی گذاشت و از جایش بلند شد.
ــ منم دیگه برم،ممنون بابت چایی
ــ کجا خاله الان دیگه وقته نهاره
ــ باید برم کار دارم،با شما که تعارف ندارم
ــ هرجور راحتی عزیزم اما صبر کن یه چیزی بهت بدم ،بدی به سمیه
ــ باشه
@maajar_ir
#پـلاک_پنهـــان
#قسمت80
✍#فاطمـــه_امیــــری_زاده
سمانه که آن همه وقت بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیده بود باید از کمیل تشکر کند ،این فرصت را طلایی دانست.
ــ خیلی ممنون
ــ بابت چی؟
سمانه نمی دانست چه بگوید،بگوید یه خاطر دعوا یا بخاطر دفاع کردنش یا بخاطر مشت زدن تو صورت کوروش،آنقدر حرص خورد که دوبار بدون فکر کردن حرفی زده،با استیصال به کمیل نگاه کرد،از وقتی که کمیل به او پیشنهاد ازدواج داد بود،برایش سخت بود که با او صحبت کند و همه وقت هول میکرد.
به کمیل نگاه کرد و دعا می کرد که منظورش را از چشمانش بخواند،کمیل نگاه کوتاهی به چشمانش می اندازد و با لحنی دلنشین گفت:
ــ تشکر لازم نیست وظیفمه،اینقدر بی غیرتم که ببینم یکی داره به ناموسم تهمت بزنه و ساکت باشم؟
و چه می دانشت که با این جمله ی کوتاهش چه بلایی بر سر قلبی که عشق به تازگی در آن جوانه زده،چه آورد.
سمانه تشکری کرد و چایی را از دست محمد گرفت.
محمد روبه رویش روی صندلی نشست و گفت:
ــ چی شده که سمانه خانم یادی از دایی اش بکنه،و بیاد محل کار
ــ ببخشید دایی نمیخواستم بیام محل کارت اما مجبور بودم
ــ نشنوم این حرفو ازت،بگو ببینم چی شده
سمانه که همیشه برای تصمیم های مهم زندگی اش محمد را برای مشاوره انتخاب می کرد اینبار هم انتخابش او بود،آرام گفت:
ــ کمیل ازم خواستگاری کرد
لبخندی بر لبان محمد نشست ،سمانه انتظار داشت که محمد از این حرفش شوکه شود اما با دیدن این عکس العملش مشکوک گفت:
ــ خبر داشتید؟
ــ کمیل به من گفت،خب پس دلیل این پریشانی و آشفتگی چیه؟
سمانه لبخندی به این تیز بینی دایی اش زد.
ــ نمیدونم دایی،
خجالت میکشید صحبت کند و از احساسش بگوید،محمد دستانش را در دست گرفت و فشرد،
ــ به این فکر کن که میتونی زندگی در کنار کمیلو تحمل کنی؟کمیلو میشناسی؟با اعتقاداتش کنار میای؟یا اصلا برای ازدواج و تشکیل خانواده آماده ای؟
سمانه سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:
ــ نمیدونم دایی تا میام جواب منفی بدم چیزی به یاد میارم و منصرف میشم ،تا میام جواب مثبت بدم هم همینطور میشه.
ناراحت گفت:
ــ اصلا گیج شدم،نمیدونم چیکار کنم،
محمد لبخندی به سمانه زد و گفت:
ــ کمیلو دوست داری؟
@maajar_ir
اینم یکی دیگه
این خانم داره از قبل از تخریب و برخورد، قشنگ رو ذهن مخاطبش کار میکنه تا یه مدت دیگه، بهره برداری کنه و یه عده دیگه هم بیان بگن«ظلمی دیگر از سوی نظام علیه مردم»
این دیگه زیادی زرنگه
قبلش فیلم گرفته و داره پخش میکنه تا بعداً بگه من که قبلاً گفته بودم و هشدار داده بودم
متوجهین رفقا؟
متوجهین چه اتفاقی داره میفته؟
فورا روش عوض کردند و رفتن در موضع تهدید
بعدشم میگن ما که گفته بودیم!
رفقای احساساتی
اساتید ناپخته
ناخواسته افتادین در روش اشتباهی که دیگه قادر به تمام کردنش نیستید.
فقط اولش به شما نیاز داشتند
اولش فقط شدین عمله تبلیغاتی و دیگه الان با شما کاری ندارند
متاسفم
ولی هنوز خیلی دیر نشده
لطفا به خودتون بیایید
در به کار بردن ادبیات مناسب، تمرین کنید
در زیر سوال نبردن اصل نظام تمرین کنید
در سیستمی نشان ندادن فساد تمرین کنید
باید این شرّ هر چه زودتر با تدبیر و دلسوزی حل بشه
متاسفانه همین کلیپ ها که ازش دفاع کردید، همین الان داره از شبکه مُردهخورِ سعودینشنال پخش میکنه. بله، معیار ما شبکه های معاند نیست و اینقدر میفهمیم که وقتی چیزی از اون ور آب پخش میشه، دلیل نمیشه که ما چیزی نگیم
ولی جالبه هم بچه های خودی دارن بحث کارآمدی و غیر کارآمدی و یا نقد به ساختار و عملکرد نظام مطرح میکنن و هم معاندین
با اینکه جاش نیس
👈فقط
نمیدونم چرا باید نقش اول همه این کلیپ ها زن و بچه باشه؟🤔
نمیدونم چرا همه این کلیپ ها را نگه داشتن برای آذر ماه؟🤔
آذر ماهی که تهدید کرده بودند نظام را با چالش مواجه خواهند کرد
#بوی_بدی_به_مشام_میرسه
خواهشا خواهشا حواستون و حواسمون باشه❗️
@maajar_ir
امام حسن مجتبی علیه السلام میفرمایند:
قسم به خداوند ! هر كس ما را دوست داشته باشد ؛ گرچه در دورترين نقاط مانند ديلم اسير باشد ؛ دوستى ما براى او مفيد است . همانا محبت ما گناهان فرزندان آدم را از بين مىبرد ؛ همانگونه كه باد برگ درختان را مىريزد .❤
«بحار الانوار ؛ ج 44 ؛ ص 24»
#دوشنبه_های_امام_حسنی
#من_امام_حسنی_ام
رسانه واحد خواهران هیات کربلای بیت المهدی عج
🌐 @maajar_ir
امام صادق علیه السلام :
🦋حیا ده جزءدارد
نه جزء آن در زنان است و یک جزء در مردان💫
#حدیث_روز
رسانه واحد خواهران هیات کربلای بیت المهدی عج
🌐 @maajar_ir
*❁ ﷽ ❁
#هـــو_العشـــق🌹
#پــلاک_پنهــان
#قسمت81
✍ #فاطمـــه_امیــــری_زاده
سمانه دستانش را در هم قفل کرد و سردرگم دنبال جوابی بود که به محمد بگوید.
ــ سمانه دایی جان ،خجالتو بزار کنار و حرفتو بزن،تصمیمی که قراره بگیری حرف یک عمر زندگیه،پس جواب منو بده؟تو کمیلو دوست داری؟؟
ــ نمیدونم دایی
ــ نمیدونم نشد حرف دختر خوب،آره یا نه
سمانه چشمانش را بر روی هم فشرد و به کمیل فکر کرد،به کارهایش به حرف هایش،به پیگیری کارهایش در زندان به اهمیت دادن به علایقش،به دفاع کردنش ،به نگرانی و ترس نگاهش در آن شب،این افکار باعث شد که لبخندی بر لبانش بنشیند.
محمد بلند خندید و گفت:
ــ جوابمو گرفتم
سمانه دستی به گونه های سرخش کشید و حرفی نزد.
ــ پس الان بزار من برات بگم
سمانه کنجکاو نگاهش را بالا آورد و به محمد دوخت.
ــ میتونم بدون هیچ شکی بگم که کمیل بهترین گزینه برای ازدواج تو هستش،سمانه تو بهتر از همه میدونی که کمیل اونی که نشون میده نیست و به خاطر همین چیز خیلی عذاب کشید
محمد خنده ای به نگاه های مشکوک سمانه کرد و گفت:
ــ اینجوری نگام نکن،آره منم از اینکه کمیل نیروی وزارت اطلاعاته خبر دارم
ــ ولی اون گفت که کسی خبر نداره
ــ من ازش خواسته بودم که نگه
ــ یعنی شما هم..
ــ نه من کارم همینه،الان اینا زیاد مهم نیستن،سمانه کمیل به خاطر کارش خیلی عذاب کشید از خیلی چیزا گذشت،حتی از تو
سمانه آرام زمزمه کرد:
ــ از من
ــ نگو که این مدت متوجه علاقه ی کمیل به خودت نشدی؟اون به خاطر خطرات کارش حتی حاضر نبود با تو یا هر دختر دیگه ای ازدواج کنه
ــ خطرات چی؟
ــ نمیدونم شاید کمیل راضی نباشه اینارو بگم
ــ دایی بگید این حقمه که بدونم
ــ کمیل یکی از بهترین نیروهای وزارت اطلاعاته ،ماموریتای زیادی رفته،و گروهک های زیادیو با کمک گروهش منهدم کرده،به خاطر سابقه ای که داره دشمن کم نداره،دشمنایی که نباید دست کم گرفتشون،اونا به هیچ کسی رحم نمیکنن،بچه زن مرد جوون براشون هیچ فرقی نمیکنه
سمانه دستانش را مقابل دهانش گرفت و نالید:
ــ وای خدای من
ــ برای همین کمیل از ازدواج با تو فراری بود،یه شب ماموریت مشترک داشتیم حالش خوب نبود،یه جا اگه حواسم بهش نبود نزدیک بود تیر بخوره
سمانه هینی گفت و با چشمان ترسیده به محمد خیره شد.
ــ بعد ماموریت وقتی دلیلشو پرسیدم گفت که بخاطر اینکه تو جواب منفی بدی چه حرفایی به تو زده و تو چه جوابی دادی و بدتر تصمیم تو برای ازدواج با محبی بوده
ــ من نمیتونم باور کنم آخه کمیل کجا و...
ــ میدونم نمیتونی باور کنی،اما بدون که کمیل با تمام جذبه وغرور و اخم علاقه و احساس پاکی نسبت به تو داره،
سمانه دایی کمیل یه همراه میخواد،که حرف دلشو بهش بزنه،از شرایط سختش بگه،کسی که درکش کنه،کمیل با اینکه اطرافش پر از آدم مهربون بوده اما تنهاست،چون نمیتونه حرفاشو به کسی بگه،به خاطر امنیت اطرافیانش خودشو نابود کرده
@maajar_ir