باشه ولی واقعا همیشه نسبت به این خوشحالیا و شلوغبازیایی که سر هر چیزی تو خیابونا در میارین بدبین بودم
هدایت شده از محکوم
بعضی اوقات ما دلتنگیها و غمهامون رو بخیه میزنیم.
کامل درزش رو میدوزیم که دیگه نه خونریزی کنه و نه عفونتی واردش بشه.
ولی یهو یه کاری، یه حالی، یه روزی برامون تبدیل میشه به بشکاف، یا چمیدونم، تبدیل میشه به تحرک زیاد برای کسی که پهلوش بخیه خورده.
درز رو باز میکنه.
دوباره از اول میافتی تو یه دردی که نمیدونی از کجا شروع شد غافل از اینکه این همون زخم قدیمیه که سر باز کرده.
یه نفرم نبود بیاد پیام بده بگه «سلام عزیزم چه کتابی دوست داری برات بخرم از نمایشگاه؟»
هدایت شده از من و راههای نرفته🇵🇸
بیدار شدم
گرسنهام
دلم اصلا قیمه بیمهر خوابگاه رو نمیخواد
دلم میخواست با صدای ظرف و قاشق چنگال خونه بیدار میشدم و با همین صدای خواب و موهای ژولیده پولیده سر سفره میشستم و با بیحالی غذای خونه رو میخوردم، حالا هرچی که بود، دیگه مهم نیست...