eitaa logo
ملجأ
122 دنبال‌کننده
221 عکس
78 ویدیو
3 فایل
. سلام ؛ بر حرف‌هایی که در قلب ماند وُ خواهد ماند . . . . - اگه کاری بود ؛ https://harfeto.timefriend.net/17642746359593 خودمونی تر: - @SmRzEi
مشاهده در ایتا
دانلود
باشه ولی واقعا همیشه نسبت به این خوشحالیا و شلوغبازیایی که سر هر چیزی تو خیابونا در میارین بدبین بودم
امشب با حال خوب میخوابم
قبل خواب اجازه میخوام تا قربون صدقه حضرت اقا برم
ملجأ
من تو راه کاشو ¹²³⁴⁵⁶⁷⁸⁹
هدایت شده از محکوم
بعضی اوقات ما دلتنگی‌ها و غم‌هامون رو بخیه می‌زنیم. کامل درزش رو می‌دوزیم که دیگه نه خون‌ریزی کنه و نه عفونتی واردش بشه. ولی یهو یه کاری، یه حالی، یه روزی برامون تبدیل می‌شه به بشکاف، یا چمیدونم، تبدیل می‌شه به تحرک زیاد برای کسی که پهلوش بخیه خورده. درز رو باز می‌کنه. دوباره از اول می‌افتی تو یه دردی که نمی‌دونی از کجا شروع شد غافل از اینکه این همون زخم قدیمی‌ه که سر باز کرده.
اهنگای راننده اسنپ انقد خوبه که اصن کاش هیچ وقت به مقصد نرسم
خیلی وقته از نقاشیام تعریف نکردین 💔🚶🏻‍♀
یه نفرم نبود بیاد پیام بده بگه «سلام عزیزم چه کتابی دوست داری برات بخرم از نمایشگاه؟»
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه منو میخوای فقط راست بگو؛
بیدار شدم گرسنه‌ام دلم اصلا قیمه بی‌مهر خوابگاه رو نمیخواد دلم میخواست با صدای ظرف و قاشق چنگال خونه بیدار میشدم و با همین صدای خواب و موهای ژولیده پولیده سر سفره میشستم و با بی‌حالی غذای خونه رو میخوردم، حالا هرچی که بود، دیگه مهم نیست...
هدایت شده از محکوم
پسر درحالی که هنوز مشخص نیست که چه اتفاقی افتاده ما ریختیم به هم چطوری تو دهه شصت یهو خبر میومد که باهنر و رجایی ترور شدن، چمیدونم کل مجلس رفت رو هوا و ملت دووم آوردن. این مملکت چه روزها و آدم‌هایی رو که به خودش ندیده.
این چندمین بار است؟ چندمین سحری است که صبح نمیشود؟ چندمین شبی‌ است که با گریه و اضطراب می‌گذرد به امید آنکه آفتاب برآید و بر نمی‌آید. چندمین روزی‌ است که غم پیش از بیدار شدنمان بالای سرمان خیمه می‌زند و چای صبحانه با هیچ شکری شیرین نمی‌شود. چقدر باید بخوانیم اللهم انا نشکو الیك فقد نبینا؟ و تحمل کنیم بر غَیْبَهَ وَلِیِّنا وَکَثْرَهَ عَدُوِّنا وَقِلَّهَ عَدَدِنا وَشِدّهَ الْفِتَنِ بنا... چقدر دیگر باید این بار را به دوش بکشیم. ببینم و بچشیم و عذاب بکشیم و دم بر نیاوریم. چقدر زندگی در آخرالزمان سخت است. میدانم که "آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج هاست." می‌دانم که "غربالِ اِبتلائات، هیچ‌کس را رها نمی‌کند." تمام این‌ها را میدانم اما سخت است که هر هفته و هر روز غمی از نو به مبارک بادمان بیاید. سخت است هر آن خبرِ داغ تازه ای بیاید پیش از آنکه حتی دلمان از اثر داغ قبلی سرد شده باشد. سخت است که ادامه دهی. سخت است کار درست را هر لحظه پیدا کنی و وظیفه‌ی خود را بشناسی. فکر میکنم اولین بار از ۱۳ ام دی ماه ۹۸ بود که دیگر هیچ چیز مثل قبل نشد. از آن زمان بود که انگار جهان وارد دوره‌ی‌ تازه‌ای شد. دوره‌ای که این جغرافیا و این کشور در مرکز حوادث و تحولات آن قرار دارد. از آن به بعد بود که هواپیمای اوکراینی، ترور دانشمند کشور، ماجرای فلسطین و بیمارستانی که جگرمان را آتش زد، بمب گذاری در کرمان، سید رضی و... یکی یکی آمد و نگذاشت این قلب از غم خالی بماند. نگذاشت این زخم جگر خوب شود و ترمیم شود. اینطور تصور میکنم که هر کدام از این حوادث، هرکدام از این داغ‌ها که از سر گذرانده‌ایم اثری -عمیق یا سطحی- اما جاودانه بر ما به جا گذاشته است. تصورم این است که هرکدام برای چیزی آماده می‌شویم. برای ورطۀ خودمان برای آن لحظه‌ای که نوبت به ما می‌رسد. گاهی به این فکر می‌کنم که زمین من کجاست؟ منظور از اینکه در حساس‌ترین و پرحادثه‌ترین عصر در مرکز وقایع به دنیا آمده‌ایم چه بوده؟ یقین دارم که بی دلیل نیست. میدان من، آنجا که من باید در این قصه‌ی پر فراز و نشیب نقشی ایفا کنم کجاست؟ آیا برای آنچه آماده می‌شوم ظرفیت دارم؟ نکند جایی من هم سر امتحانی، از این جریان جدا شوم و دور بیوفتم. نکند... می‌ترسم. چقدر سخت است زندگی در آخرالزمان! سینه‌ای داریم که انبوهِ اندوه است، خداکند بدانیم کجا باید آن را به کار بگیرم، خدا کند که حیف نشود.